وقتی میخوان اذیتت کنن ؛ چیزی رو که دوست داری ازت میگیرن ... !

 

یه خانومی هست که از استادای قدیمیمه . یه جور مامانی ای دوسش دارم . دلم براش همیشه تنگ میشه . به این فکر میکردم که کاش همه ی دوست داشتنا و دلتنگیا همینجوری بود . بی درد ! هر وقت خواستی بری عزیزتو ببینی . یا اگه صد سالم نبینیش , دلت نخواد بترکه ! امروز دیدمش . بعدش دلم براش تنگ شد . خیلی تنگ شد . دلم میخواست براش بترکه ! و همه ی معادله هام به هم ریخت .
این هر روز اتفاق میفته . این ماجرای برعکس شدن ِ چیزایی که بهشون فکر میکنم . این خراب شدن ِ روزایی که فک میکنم خوب تموم میشن . این اتفاق نیفتادن ِ اتفاقایی که منتظرشونم . این از دست دادن ِ چیزایی که دوستشون دارم . برام عادی نشده . ولی باورش کردم دیگه . واقعا مسخره ست اگه بخواد اینجوری باشه . ولی هست . همین قدر مسخره که دیگه نتونی واسه چیزی خوشحال باشی , به یه اتفاق خوب فکر کنی , منتظر چیز خوبی باشی , رویا و خیال ِ خوش ببافی , یه چیزیو صمیمانه از ته دلت بخوای , یه چیزیو عمیقانه دوست داشته باشی . یه جایی تو فیلم پدر خوانده میگه : " وقتی میخوان اذیتت کنن ؛ چیزیو که خیلی دوست داری ازت میگیرن ... ! "  نمیتونم چیزیو دوست داشته باشم , چون میدونم از دستش میدم . ازم گرفته میشه .انصاف نیست . انصاف نیست .

 

/ 3 نظر / 31 بازدید
شین.ر.

توی twilight saga-breakdawn ی جا گرگینه هه ب ومپایره میگه گفتی اگه اوضاع اینطوری شد میتونم بکشمت. ولی نه! نمی کشمت! کارو برات راحت نمی کنم! میذارم زنده بمونی! تو لیاقتت اینه که با این درد همیشه زندگی کنی... مربوط به پست بالا...

غزل

قبلا اومده بودم و خونده بودمت اینجا :)

El

who?[ابرو]