*

 

یه وقتایی آدم کاراش قاطی میشه و استرس داره , میشینه گریه میکنه واسه خودش ؛ بعد آروم میشه , فشار روش کم میشه . مغزش باز میشه . به بدبختیاش ادامه میده . ولی الان من هر کاری میکنم گریه م نمیاد . هی استرسم بیشتر میشه . هی میخوام زمانو ببرم به یه جای پرت که خیلی با الان فاصله داشته باشه . هی با خودم دوستانه صحبت میکنم که تو باید از پس کارات بر بیای و ترس نداره و همه چی تموم میشه , چه خوب چه بد . ولی فایده نداره انگار . دلم میخواد دنیا یهو تموم شه همین جا . چرا انقد میترسم . احساس میکنم منو یه جا رها کردن , بعد حتی نیومدن دنبالم ببینن زنده م یا مرده . احساس ترک شده گی و ول شده گی دارم . احساس بچه سرراهی . احساس جودی ابوتی ! :|

 

/ 3 نظر / 15 بازدید
الهه

آه ه ه ه ه حال منم گرفته حیف که نمیشه زمان رو برگردوند

سبیکه

من نمیتونم گریه کنم.یعنی هیچ وقت تو لحظه ای که به گریه کردن و خالی شدن نیاز داشتم گریه نکردم.انقدر گریه نکردم که از گریه کردن خجالت میکشم. چند شب پیش گریه م تا سر سفره ی افطار طول کشید.از ترس و و غصه هیچی نخوردم رفتم تو اتاق.در عوض جزو معدود دفعاتی بود که احساس سبکی و راحتی کردم. فکر میکنم تاثیری که گریه موقع نارحتی تو اروم کردن ادم داره ابراز خشم موقع عصبانیت نداره. نگران هم نباش.از پس کارات برمیای انشالله.

ف میم

1:یه سال بود نمیشد گریه کنم . حال تورو داشتم :| 2:چ باحاله کامنت میذارم کنار اسمم پرچم آمریکا رو نشون میده :-