i need to talk to somebody !

 

شاید باید برم بلاگایی رو بخونم که بهم انگیزه میدن , یا با دوستایی حرف بزنم که باعث میشن یه حرکتی بکنم , یا با آدمایی مشورت کنم که حداقل یه کم تکونم بدن . احساس میکنم دارم از درون رشته رشته میشم . خیلی احساس بدیه ! من یه احساس ناکامی در خودم دارم که هیچ جوره نمیتونم خاموشش کنم . هر روز هم بشتر احساس جویده شدن میکنم . امروز با نادی حرف میزدم بهش گفتم میخوام برم پزشکی بخونم , ولی پولشو ندارم , خیلی هم طول میکشه , یعنی تا تخصصمو بگیرم و یه دکتر معمولی بشم چهل ساله میشم . یه چهل ساله ای که اوله خطه تازه . میشه تصورش کرد ؟ حتی فک کردن بهش هم ترسناک و چندش آوره . به نادی گفتم یه چیزی توم هست که نمیدونم چیه , احساس میکنم هنوز ندارمش و باید داشته باشمش , باید بگیرمش تو دستم . بهش گفتم پزشکی بهم همین حسو میده , میتونم با دستام کار کنم , یه چیزی همیشه جریان داره , تلاش واسه زنده نگه داشتن . ( شایدم از اثرات دیدن آناتومی گری باشه :| ).  یشنهاد داد برم داروسازی بخونم که به رشته م مرتبطه و میتونم از معادل استفاده کنم و تو سه چهار سال تمومش کنم . نمیدونم ... با اینکه خیلی به مقوله ی اکتشاف و درمان علاقه دارم ولی داروسازی هیچ وقت رشته ی مورد علاقه م نبوده . چون از بچه گی اینجوری تو ذهنم نشسته که این همه درس میخونی آخرش میشی فروشنده ! نادی گفت شاید بهتره که برم دنبال کار تو رشته ی خودم . گفت ببینم کدومه این چیزا راضی و خوشحالم میکنه و واقعا میخوامش . بعد من یهو یاد لنت تو سریال زنان ِ وامونده افتادم . تو قسمت آخر شوهرش بهش میگه هر کاری بخوای بکنی من تا آخر دنیا باهات میام , فقط میخوام ببینم آیا چیزی هست که خوشحالت کنه ! 
احساس میکنم چیزی تو دنیا نیست که منو خوشحال کنه . منظورم خوشحالی نیست دقیقا , منظورم رضایت داشتن از داشتن ِ چیزیه . تا اونجایی که یادمه من فقط از چیزایی خوشحالم که هنوز ندارمشون ولی قراره که داشته باشمشون , و وقتی اتفاق می افتن ... من دیگه خوشحال نیستم . من خالی ام . احساس میکنم باز هم چیزی کمه . جدیدن دقت کردم به خودم و دیدم وقتی یه کاری رو که روش وقت و انرژی میذارم تموم میکنم , بعدش شدیدن احساس خلاء میکنم . دپرس میشم حتی , میرم تو خودم . 
حتی به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نرم خارج و خیلی از کارایی که دوس دارم رو نکنم . چون به مردم نگاه میکنم که چجوری خودشونو با چیزایی که دارن راضی نشون میدن , و این راضی نشون دادن بهشون کمک میکنه که باور کنن خودشونو . ولی یه آدمی مث من اگه مثلن وسط امر.یکا هم باشه , با بهترین حرفه و تحصیلات ؛ بازم از خودش میپرسه "من دارم چی کار میکنم؟" . و بازم انگار هیچی نداره . بازم عمیقا احساس خالی بودن میکنه . اصن به این نتیجه رسیدم که اگه یه آدم معمولی باشم یا حتی یه آدم ناچیز و فقط از یه چیزایی رویا بسازم و تو دلم همیشه یه چیزایی داشته باشم و بخوام بهشون برسم , ولی در واقع نخوام که بهشون برسم ؛ منو خوشحالتر میکنه تا اینکه به چیزایی که میخوام برسم و باز هم انگار یه چیزی رو کم داشته باشم ! که حالت دوم واقعا واسم آخر  ِ خطه .
حتی نمیتونم اینا رو به دوستم بگم . جون بارها و بارها این حرفا رو با هم تکرار کردیم . و ای کاش محض رضای خدا کسی وجود داشت که میتونست یه ذره از راهو بهمون نشون بده ...

 

/ 4 نظر / 28 بازدید
مهرانه

ویولاااااا؟کمال طلبی چون . . .

غول صورتی

یه کلی نوشتم نتم قطع شد ، پاک شد :|

سارا

چقد منم نمیدونم چی میخوام.یعنی میدونم.اما تا ندارمش خیلی میخوام.وقتی دارم دیگه باهاش خوشحال نیستم.چون یه چیز دیگه رو میخوام

سارا

اره اره دقیقا نمیدونم ارزششو داره یا نه. اصن مهم ترین سوال زندگیم اینه که چی مهمه؟ و نمیدونم