کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمیرسد ... ؟‎

 

حالا میدونم چسبیدنم به آدما نه که از رو دلبستگی , که از روی وابستگیه . ینی بعد این همه سال تازه دارم میبینم چه آدم ِ داغون ِ وابسته ای هستم . تو هر شرایطی گشتم یه نقطه ی امن پیدا کنم . یا اگه بخوام بهتر بگم این میشه که شرایطی رو انتخاب کردم که بتونم خودمو آویزون ِ یه امنیت کنم . بعد هر وقت تو موقعیتی قرار میگیرم که فک میکنم تنهایی قراره یه کاری رو انجام بدم ترس برم میداره , احساس میکنم آخرین بازمانده ی کره ی زمینم ! بعد شروع میکنم به دست و پا زدن , زمین و زمانو به هم می آرم , از کاه کوه میسازم , انقد خودمو به این ور و اون ور میکوبونم تا اون اتفاق تموم شه و بره . 
آخه چجوری ممکنه منی که این همه خودمو از بقیه جدا و بی نیاز میدونم , اینقد شدید آدم  ِ وابسته ای باشم ؟ احساس بیگانه گی با خودم میکنم . دیگه نمیدونم چی به چی و کی به کی و من کی ام و بقیه کی ان .
بچه ؛ مخزرف ترین و بیهوده ترین موجودی که میتونه وجود داشته باشه . هر طرفشو که بگیری , یه ورش در میره . هر کاریش کنی , بازم ناقصه . یکی مث پدربزرگ من انقد دیکتاتور بازی در میاره که بچه هاش همه از درون بر باد رفته میشن . یکیم مث بابام انقد ناز بچه شو میکشه که بچه ش یه داغون ِ بی عرضه از آب در میاد . من نمیدونم بقیه چه جوری زندگی میکنن و چه بلایی سر بچه هاشون میارن . ولی حداقل تو ژنتیک ما اینجوریه . هر بچه ای که با این سابقه ی شخصیتی به دنیا بیاد , تو این دنیا لنگ میزنه .
/ 0 نظر / 46 بازدید