من هیچ گُهی نمیخوام باشم !

 

در آخرین روزای بیست و هفت سالگی به این نتیجه رسیدم که شاید من آدم  ِ  علمی ای نیستم و باید علم و متعلقاتشو رها کنم . شاید اشتباه میکنم که دوست دارم برم خارج و درس بخونم و هی یاد بگیرم و یاد بگیرم و مخ بشم و تو یه شرکت بزرگ کار کنم و هی پیشرفت کنم و هی تحقیق کنم و کشف کنم و چشم  ِ  دنیا رو در بیارم ! شاید اشتباه میکردم که دلم واسه این چیزا میرفت . شاید اشتباه میکردم که فکر میکردم باید حتما یه گُهی بشم ؛ و اگه نشم ,استعدادم در زمینه ی یه گهی شدن , هدر میره . 

شاید باید برم دنبال ِ هنر . هر هنری . نه حتی که آکادمیک . حتی همین شیرینی پزی و گلدوزی و بافتنی و عروسک سازی و نقاشی ِ از سر تفنن و ... . چیزایی که توش رنگ هست و آرامش هست و دل ِ خوش هست و زنده گی هست حتی ! چیزایی که قشنگن و آدمو وادار میکنن قشنگ ببینه . چیزایی که شاید ریز باشن و به حساب نیان , ولی یه دنیان ! 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید