ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

*که من بیزارم از دیدار ِ این خونبار ِ ناهنجار ...

 

همیشه تعصب و دوست داشتن با هم قاطی میشه . آدم نمیفهمه رفتارش از رو تعصبه یا دوست داشتن . مثلا من خودم همیشه فک میکردم وقتی چیزی واقعا خوب باشه , نیاز به دفاع نداره . واسه همین هیچ وقت آدمایی که از مذهبشون دفاع میکنن رو نمی فهمم . یعنی به نظرم مذهب ِ هر کس از نظرش واقعیت ِ محضه ؛ و خب ... واقعیت ِ محض چیزی نیست که با چهار تا حرف و چهار تا آدم از بین بره . حتی با هزاران حرف و آدم هم از بین نمیبره . خورشید همیشه خورشیده . کسی خورشید رو ثابت نمیکنه . چیزی که وجود داره , وجود داره . بگذریم . نمیدونم این رفتارا از رو تعصبه یا دوست داشتن . هنوز نمیتونم بفهمم این ادما رو . و از دو روز پیش که یکی گفت خسرو شکیبایی شبیه معتادا بوده , و من کوبیییدم تو پاش ؛ میبینم که پس همه یه جاهایی این مدلی هستن . ابعادش فرق میکنه فقط  . خیلی وقتا شده منم دلم نخواسته سر به تن ِ بعضیا باشه ! 
البته میدونم که دوست داشتن , این رفتارا رو نمیتونه توجیه کنه . که آدم بکوبه تو پای هر کسی که مخالف نظرش بود . یا با چوب و سنگ و گلوله بیفته به جون ِ آدمای دیگه . یا حکم مردن ِ کسی رو بده . ما کجای دنیا واستادیم که به خودمون اجازه میدیم در مورد ِ مُردن کسی دیگه نظر بدیم ؟ هوم ؟... بنظرم آدم باید به جای راه انداختن جنگ و جدل , بی تفاوت رد بشه از کنار هر چیزی که خوشش نیومد . دنیایی که بشه توش زندگی کرد ، جایی نیست که آدم بخواهد یقه ی هر کسی که مخالف نظرش بود رو بگیره . 

 

 

پیوست :

*تو از آیین ِ انسانی چه میدانی؟ ... 

 

   + ویــولا - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۳