ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

*

 

آدم انگار از یه جایی دیگه نمیتونه خوشحال باشه . شاید یه چیزی جلوی خوشحال بودنشو گرفته . یا فکر میکنه به خودش بدهکار میشه . یا شاید داره انقام میگیره از چیزی که نمیدونه دقیقا چیه . یه چیز سنگین و وسیعی رو تنشه که مدت های طولانی باهاش بوده . تو همه ی احوالات و شرایط . یه جورایی ده پناهش . شده نقطه ی امنش . شده پتوش حتی . آدم دوسش میداره حتی ناخواسته . اصن چرا باید همچین چیزی رو رها کرد , حتی اگه شبیه مرضی باشه که داره جونه آدمو میخوره . به این فکر میکنم که اگه جای این آدما بودم چی میشد . مثلا اگه جای فلانی یا فلانی و غیره بودم چیکار میکردم . شاید اونا بلد بودن و تونستن یا مجبور شدن که ادامه بدن . ولی من چی . به این فکر میکنم که چطور میشه زنده گی کرد وقتی صبح که از خواب پا میشی منتظر هیچ خورشیدی نیستی . چون هیچ خورشیدی برات وجود نداره . درک میکنم . و ای کاش نمیکردم . همیشه چیزای بدتری تو راهه . نمیتونی بپذیری و خوشحال باشی . چون انگار مدیون میشی به خودت . به شادی ِ بی دردی که حقت بود و ازت ربوده شد .

 

   + ویــولا - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٠/۱٥