ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

وقتی میخوان اذیتت کنن ؛ چیزی رو که دوست داری ازت میگیرن ... !

 

یه خانومی هست که از استادای قدیمیمه . یه جور مامانی ای دوسش دارم . دلم براش همیشه تنگ میشه . به این فکر میکردم که کاش همه ی دوست داشتنا و دلتنگیا همینجوری بود . بی درد ! هر وقت خواستی بری عزیزتو ببینی . یا اگه صد سالم نبینیش , دلت نخواد بترکه ! امروز دیدمش . بعدش دلم براش تنگ شد . خیلی تنگ شد . دلم میخواست براش بترکه ! و همه ی معادله هام به هم ریخت .
این هر روز اتفاق میفته . این ماجرای برعکس شدن ِ چیزایی که بهشون فکر میکنم . این خراب شدن ِ روزایی که فک میکنم خوب تموم میشن . این اتفاق نیفتادن ِ اتفاقایی که منتظرشونم . این از دست دادن ِ چیزایی که دوستشون دارم . برام عادی نشده . ولی باورش کردم دیگه . واقعا مسخره ست اگه بخواد اینجوری باشه . ولی هست . همین قدر مسخره که دیگه نتونی واسه چیزی خوشحال باشی , به یه اتفاق خوب فکر کنی , منتظر چیز خوبی باشی , رویا و خیال ِ خوش ببافی , یه چیزیو صمیمانه از ته دلت بخوای , یه چیزیو عمیقانه دوست داشته باشی . یه جایی تو فیلم پدر خوانده میگه : " وقتی میخوان اذیتت کنن ؛ چیزیو که خیلی دوست داری ازت میگیرن ... ! "  نمیتونم چیزیو دوست داشته باشم , چون میدونم از دستش میدم . ازم گرفته میشه .انصاف نیست . انصاف نیست .

 

   + ویــولا - ۸:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۸/٢٠