ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام ... / مهدی موسوی

 

هدر وبلاگ، درباره ی من و کل تنظیماتش برگشته به قبل. درست مثل خودم. منم هر وقت هر جایی خواستم چیز دیگه ای باشم و براش تلاش کردم، نهایتاً به این نتیجه رسیدم که خیلی ازون تلاش ها، لباس ِ تنم نیست. برگشتم به خودم و شاید برگردونده شدم به خودی که بودم. سخت معتقدم که آدم، در نهایت ِ هر چیز برمیگرده به ابتدای اون.

 

 

میگفت بعضی وقتا میره اکانت فیس.بوکشو چک می کنه، نوشته های قدیمشو می خونه و یه حال خوبی بهش دست می ده. بر خلاف من که هر چی اکانت بلا استفاده داشتم از بیخ و بن پاک کردم. اگه برم نوشته های قدیمیم رو بخونم، حالم از خودم بهم می خوره. برام غیر قابل تحملن و درک نمی کنم چرا برای مردم قابل تحملن. بلاگفا که نابود شد، فکر کنم من تنها آدمی بودم که از ترکیدنش ناراحت نشدم. و همین طور این این دو سال آرشیوی که پرشین خورد!

هیچ وقت نتونستم با این حس ِ زشت پندارم تو این زمینه مقابله کنم. با میل ِ نابودگرم هم! جالب اینجاست که تو زندگی شخصیم اصلا آدمی نیست که راحت بخوام چیزی رو از دست بدم. حتی بلااستفاده ترین چیزا هم سالها تو کمدم میمونن، که شاید یه روز لازم بشن. 

میگن خودتونو کمتر از اون چیزی که هستین نشون بدین. شاید ایرادم این بوده که همیشه تصویر غیر واقعی از خودم درست کردم. بنظرم درسته! چون دیگران منو بیشتر از اون چیزی که هستم می دونن. شاید به همین دلیله که از دیگران دوری می کنم و شاید دلیل تنفرم از نوشته هام همین باشه.

 

   + ویــولا - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٩