ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

دیگه بعد ازین همه سال می دونم که حد ِ نوشتنم همینه.

 

یه دوستی میگفت انگار پرشینو ول کردن به امون خدا. این چند وقت هر بار صفحه ی نخست رو باز کردم و لیست وبلاگای به روز شده رو دیدم، واقعا به درستی حرف اون دوست رسیدم. ینی قشنگ رنگ ِ رخسارش خبر میدهد از سر ِدرون!
یه وبلاگ دیگه ساختم. یکی که نه، چند تا. با اسم و رسمای مختلف. ولی نمیتونم تو هیچ کدومشون بنویسم. هر چی میخوام بگم انگار بی معناست. ولی اینجا اگه هیچ کسی هم منو نخونه، بازم در و دیوارش منو میشناسه، می دونه چی میخوام بگم، می دونه از چی میخوام حرف بزنم. یه جورایی انگار چارچوبش تعریف شده ست. نه از زندگی روزمره م چیزی مینویسم، نه از مسائل روز جامعه و دنیا و نه از آدم خاصی. اینجا از خودم می نویسم. خودی که در من وجود داره. اون چهار نفری هم که منو می خونه اینجا رو همونجوری که هست پذیرفته. ولی هر بار که خواستم برم تو وبلاگای جدید التاسیسم بنویسم، هر بار که صفحه ی سفیدو باز کردم، مثل یه صفحه از یه مجله یا کتاب (هر چقدر سخیف و زرد) میمونست که انگار باید یه چیزی توش بنویسم که مخاطب رو جذب کنه. نمی دونم.

 

 

   + ویــولا - ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۸