ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

به پهلوی من میزنی هی تبر ...

 

من آدمی بودم که تو بغل بقیه بود . آدمی بودم که دنبال یه پشت میگشت واسه تکیه کردن . آدمی که باید واسه زندگی , هُلش میدادن . هنوز هم هستم . و شاید تا همیشه یه قسمتی از خودم این مدلی بمونه . من مستقل بودن و خودم برای خودم بس بودن رو یاد نگرفتم . تلاش برای پرفکت بودن رو یاد نگرفتم . گذاشتن همه ی هم و غم ام برای رسیدن به رویاهام رو یاد نگرفتم . هزار بار و هزار راه رو امتحان کردن رو یاد نگرفتم . نترسیدن از شکست ها رو یاد نگرفتن . اما سعی کردم یاد بگیرم که با هر اندازه ای از تلاش , باز هم شکست وجود داره . گریه وجود داره . مقایسه شدن وجود داره . نشدن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها وجود داره . سعی کردم یاد بگیرم احساس ِ ته بودن , احساس بد بختی بهم نده . سعی کردم تحمل کردن ِ زشتی و زمختی ِ ادا و اطوار های آدم ها رو یاد بگیرم . سعی کردم یاد بگیرم از در خونه که بیرون میام , دنیا دیگه چاردی واری ای نیست که هر غلطی خواستم توش بکنم ؛ دنیا تبدیل میشه به جامعه , جایی که هیچ دو آدمی شبیه هم نیستن . شکست خوردم و به شکست خوردن عادت کردم . سعی کردم راهم رو برم . و دنیا با همه ی ابعادش هیچ جذابیتی نداره که بخوام تکه ایش رو مال خودم کنم . من فقط راه می رم ...

 

 

 

یه جایی تو وجودم هست که منو از خوب تر بودن نهی میکنه . دوست نداره عوض شم و اخلاقامو بهتر کنم . دوست نداره واسه بهتر زندگی کردن , اون چیزی که هستم رو تغییر بدم . منو همینجوری دوست داره . همینجوری ناقص و کج . دوست داره شبیه خودم باشم , با اخلاقا و رفتارای مخصوص به خودم . براش مهم نیست که اینجوری دنیا سخت میگذره . فکر میکنه دنیا باید بیاد سمت من , نه من به سمت دنیا . از دستور عمل ها و برنامه هایی که همه واسه بهتر زندگی کردن استفاده میکنن بدش میاد . فکر میکنه هر چقدر بیشتر زندگی کردن رو یاد بگیرم , بیشتر شبیه بقیه میشم . فکر میکنه هر قدمی که به سمت پرفکت بودن بردارم , یعنی یه قدم از خودمی که هستم دور میشم . منو با آشفته گی هام و گیجی هام و ندونستم ها دوس داره . 
واسه همینه که من هیچ وقت آدم نمیشم . چون بیشتر وقت ها به حرفش گوش میدم .  

 

   + ویــولا - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٥