ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

من به نومیدی خود معتادم ... (؟)

 

قطعا روزی میرسه که هر وقت تو نقطه ای احساس موفقیت و آسودگی کردم , از شکستی که بعدترش دقیقا تو همون نقطه اتفاق می افته نترسم . منتظر چیزی که قراره حالمو بگیره نباشم . نه اینکه زورم زیاد شده باشه که جلوی اتفاقای بدو بگیرم . ولی حتما اونقدری زورم میرسم که اتفاقای خوبی که خودم درست میکنم , از بد هایی که دست من نیست بیشتر باشه . بعد دیگه مهم نیست چی پیش میاد و چیزی دلمو نمیلرزونه , چون به خوب هایی که تو مشتم دارم دلخوشم . 

 

 

چه خالی بی پایانی...
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمان ست .

 

پیوست / چرا فروغ باید انقد زود می مرد ...

 

   + ویــولا - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٢