ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

*

 

یه وقتایی آدم کاراش قاطی میشه و استرس داره , میشینه گریه میکنه واسه خودش ؛ بعد آروم میشه , فشار روش کم میشه . مغزش باز میشه . به بدبختیاش ادامه میده . ولی الان من هر کاری میکنم گریه م نمیاد . هی استرسم بیشتر میشه . هی میخوام زمانو ببرم به یه جای پرت که خیلی با الان فاصله داشته باشه . هی با خودم دوستانه صحبت میکنم که تو باید از پس کارات بر بیای و ترس نداره و همه چی تموم میشه , چه خوب چه بد . ولی فایده نداره انگار . دلم میخواد دنیا یهو تموم شه همین جا . چرا انقد میترسم . احساس میکنم منو یه جا رها کردن , بعد حتی نیومدن دنبالم ببینن زنده م یا مرده . احساس ترک شده گی و ول شده گی دارم . احساس بچه سرراهی . احساس جودی ابوتی ! :|

 

   + ویــولا - ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳