ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

تا به کی باید رفت ... از دیاری به دیاری دیگر / فروغ

 

اتفاقا آدم های بی بند و رها , آدم هایی که اول و آخرشونو نمیدونن , آدم هایی که هی ازین شاخه به اون شاخه می پرن , بیشتر دنبال آرامشن . منتها آرامش واسشون چیزیه که نیست . واسه همینه فکر میکنن بهش نمی رسن هیچ وقت . نهایتا اینه که خسته میشن و آروم میگیرن ... ولی آرامش ... اگه ازشون بپرسی که دارن یا نه , میگن نچ ! 

 

   + ویــولا - ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٩

*

 

Was I God? No.
Because... God didn't win the war. We did.

 

The.Imitation.Game.2014

 

   + ویــولا - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۸

*

 

این روزا همش تبلیغ انجمنایی رو میکنن که به مردم کمک میکنن . مث جمعیت امام علی . خیلی دوست دارم تو اینجور جاها فعالیت داشته باشم . ولی از اونجایی که میدونم وسط راه وا میدم , کلا اقدامی هم نمیکنم . ینی فک میکنم آدمایی که تو این جور فعالیتای گروهی شرکت میکنن , درسته که گرهی رو از زندگی مردم باز میکنن , ولی یجورایی هم به خودشون و حال خودشون کمک میکنن . به نظرم حال خوبی داره که آدم ازین کارای گروهی بکنه و واسه یه چیز خوب تلاش کنه و امیدوار باشه . ینی الان میتونم این چیزا رو درک کنم و مث قبل از ساپورت کردن آدمای نیازمند متنفر نیستم . بعد دیدم که حتی به آرامش  هم رسیدم و خیلی از خشونتای درونیم کم شد . ینی دیدم آدما واسه پر کردن خلا هاشون به چیزای مختلفی چنگ میزنن . بعضیا هم این راهو انتخاب میکنن و اینجوری خودشونو تو زندگی خوشحال میکنن . هر کسی دلایل خودشو واسه مدل زنده گی کردنش داره . میشه به زنده گی کردن بقیه احترام گذاشت , حتی اگه خیلی هم مورد قبول ما نباشه . می شه گذشت . کسی چه میدونه . شاید منم یه روزی آدمی شدم که زنده گیمو وقف مردم کردم . و این زنجیره تا ابد ادامه پیدا کرد . 

 

   + ویــولا - ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٧

*

 

تو اولین امتحان شغلی رد شدم . شاید اگه چهار , پنج تا سوال دیگه رو درست میزدم , یا غلط نمیزدم , جزو قبول شده ها بودم . ناراحت نیستم . من ازون دسته آدمام که فک میکنم کار براشون همیشه هست . یه احساس خوبی در موردش دارم . ینی هنوز به مرحله ای نرسیدم که بخوام عمق فاجعه ی بیکاری و بی پولی رو تجربه کنم . هدفم از کار کردن , فقط پول در آوردن نیست . واسه من کار کردن مث رد شدن میمونه , مث جریان داشتن , مث راه رفتن . من از یه جا موندن متنفرم . واسه همینه که نمیتونم یه جا بند شم . یه جا نشستن منو خوابالود میکنه . واسه همینه که همش خوابم ! واسه من دو تا پوزیشن وجود داره , یا راه رفتن یا خوابیدن . حتی خیلی وقتا موقع غذا خوردنم بشقابو میگرم تو دستم راه میرم . به نظرم یکی از جذاب ترین کارای دنیاست ! 
نه اینکه از پول درآوردن بدم بیاد . اتفاقا دوس دارم بعضی کارا رو با پول خودم بکنم . یکیش سفرای گنده رفتنه , یکیش هم خریدنه پیانو عه . و خب کلاس هنر رفتن هم پول میخواد . 

 

بقیه همش فک میکنن من واسه زنده گی کردن باید برم یه جای دور . تنها . مث کوزت ! نمیدونم این چه تصوریه که تو ذهن بقیه ست , که مثلا من پوستم کنده شه , جونم در بیاد , با بدبختی و تنهایی دست و پنجه نرم کنم , پدرم در آد ؛ تا بشه گفت دارم "زندگی" میکنم . البته من اینا رو دوس دارم . ینی در عین اینکه آدم راحت طلبی هستم , هیجانم دوس دارم . ولی حرفم اینه که پس آرامش چی میشه . مگه نه اینکه نهایتش اینه که آدما هر کاری که تو زندگی میکنن , واسه رسیدن به آرامشه  ؟

 

مشکل اینجاست که آدم یه زندگی رو جلوش داره , ولی وقتی حساب میکنه میبینه چقد یهو زندگی کوچیک و کوتاه میشه . میبینه چقد وقتش کم و محدوده . میبینه نمیتونه خیلی از چیزایی رو که دلش میخواد , تجربه کنه . میبینه واسه بعضی چیزا , راه برگشتی وجود نداره . نمیدونم ... آدم وقتی به کلیت ِ زنده گیش نگاه میکنه , یهو همه چی براش تنگ میشه . انگار بهش گفته باشن فقط دو روز وقت داره , و آدمه مجبوره تو این دو روز زندگیشو جمع و جور کنه . و البته که دوست داره زندگی خوبی بسازه . 
واسه من اینجوریه ... زندگی یا انقد بلنده که حوصله ندارم بشینم تا تهشو ببینم و خیلی وقتا دوس دارم مثلا شبانه روز دوازده ساعت باشه , یا اینکه انقد کوتاهه که همش میترسم یهو وقتم تموم شه .

 

 

 

پیوست /

I wanted to travel,
I wanted to play music,
Now it's too late,
I have so much inside,
Nothing comes out .  
       You are not you/2014

 

   + ویــولا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٧

به پهلوی من میزنی هی تبر ...

 

من آدمی بودم که تو بغل بقیه بود . آدمی بودم که دنبال یه پشت میگشت واسه تکیه کردن . آدمی که باید واسه زندگی , هُلش میدادن . هنوز هم هستم . و شاید تا همیشه یه قسمتی از خودم این مدلی بمونه . من مستقل بودن و خودم برای خودم بس بودن رو یاد نگرفتم . تلاش برای پرفکت بودن رو یاد نگرفتم . گذاشتن همه ی هم و غم ام برای رسیدن به رویاهام رو یاد نگرفتم . هزار بار و هزار راه رو امتحان کردن رو یاد نگرفتم . نترسیدن از شکست ها رو یاد نگرفتن . اما سعی کردم یاد بگیرم که با هر اندازه ای از تلاش , باز هم شکست وجود داره . گریه وجود داره . مقایسه شدن وجود داره . نشدن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها وجود داره . سعی کردم یاد بگیرم احساس ِ ته بودن , احساس بد بختی بهم نده . سعی کردم تحمل کردن ِ زشتی و زمختی ِ ادا و اطوار های آدم ها رو یاد بگیرم . سعی کردم یاد بگیرم از در خونه که بیرون میام , دنیا دیگه چاردی واری ای نیست که هر غلطی خواستم توش بکنم ؛ دنیا تبدیل میشه به جامعه , جایی که هیچ دو آدمی شبیه هم نیستن . شکست خوردم و به شکست خوردن عادت کردم . سعی کردم راهم رو برم . و دنیا با همه ی ابعادش هیچ جذابیتی نداره که بخوام تکه ایش رو مال خودم کنم . من فقط راه می رم ...

 

 

 

یه جایی تو وجودم هست که منو از خوب تر بودن نهی میکنه . دوست نداره عوض شم و اخلاقامو بهتر کنم . دوست نداره واسه بهتر زندگی کردن , اون چیزی که هستم رو تغییر بدم . منو همینجوری دوست داره . همینجوری ناقص و کج . دوست داره شبیه خودم باشم , با اخلاقا و رفتارای مخصوص به خودم . براش مهم نیست که اینجوری دنیا سخت میگذره . فکر میکنه دنیا باید بیاد سمت من , نه من به سمت دنیا . از دستور عمل ها و برنامه هایی که همه واسه بهتر زندگی کردن استفاده میکنن بدش میاد . فکر میکنه هر چقدر بیشتر زندگی کردن رو یاد بگیرم , بیشتر شبیه بقیه میشم . فکر میکنه هر قدمی که به سمت پرفکت بودن بردارم , یعنی یه قدم از خودمی که هستم دور میشم . منو با آشفته گی هام و گیجی هام و ندونستم ها دوس داره . 
واسه همینه که من هیچ وقت آدم نمیشم . چون بیشتر وقت ها به حرفش گوش میدم .  

 

   + ویــولا - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٥

من به نومیدی خود معتادم ... (؟)

 

قطعا روزی میرسه که هر وقت تو نقطه ای احساس موفقیت و آسودگی کردم , از شکستی که بعدترش دقیقا تو همون نقطه اتفاق می افته نترسم . منتظر چیزی که قراره حالمو بگیره نباشم . نه اینکه زورم زیاد شده باشه که جلوی اتفاقای بدو بگیرم . ولی حتما اونقدری زورم میرسم که اتفاقای خوبی که خودم درست میکنم , از بد هایی که دست من نیست بیشتر باشه . بعد دیگه مهم نیست چی پیش میاد و چیزی دلمو نمیلرزونه , چون به خوب هایی که تو مشتم دارم دلخوشم . 

 

 

چه خالی بی پایانی...
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمان ست .

 

پیوست / چرا فروغ باید انقد زود می مرد ...

 

   + ویــولا - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٢

دیوار ِ با شخصیت !

 

یکی از ایرادام اینه که نمیتونم از کوچیک تر از خودم چیزی یاد بگیرم . واسش قیافه نمیگرم که خیلی حالیمه , اتفاقا اینجور مواقع سعی میکنم متواضع برخورد کنم . آروم و بی آزار . ولی یه روح دیکتاتوری هم همزمان و آروم آروم میره زیر  ِ پوستم که فقط خودم میفهممش .

 

 

پیوست / امروز فهمیدم , دقیقا هفت ساله وبلاگ مینویسم . و آخراشه .

 

   + ویــولا - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۱

دنیا هم با من درگیره !

 

چیزی که ازش فرار می کنم پیدا کردن هدف واسه خودمو . اونم هدف بزرگ و دور . دوست ندارم بهش فک کنم . از اسمش معلومه ! دور ه و بزرگه . دستم بهش نمیرسه و واسه من ِ کوچیک , بزرگه . هدفای بزرگ آدمو گیج میکنن , آدمو میترسونن , آدمو به جنون میرسونن و خیلی چیزا رو از آدم میگیرن . چون این یه قانونه که واسه رسیدن به یه چیز بزرگ باید چیزای بزرگی رو فدا کرد . 
من هدفای کوچیکو دوس دارم . انقد کوچیک که دیگه اسمشون نمیتونه هدف باشه . اسمش مثلا میتونه برنامه باشه . واسه خودم برنامه ریختم که علم کاریمو زیاد کنم که با اعتماد به نفس برم سر کار , زبانامو یاد بگیرم شاید خیر سرم رفتم خارجه , تابلومو تموم کنم , ... دیگه چیزی یادم نمیاد ... و اینکه خیلی زود با درسم بای بای کنم . فک کنم اینجوری خوبه . قرار نیست همه آدم  ِ خفنی باشن . دنیا به آدمای معمولی بیشتر نیاز داره و بیشتر باهاشون راه میاد . هیچ گونه ای بیشتر از چند لحظه برانگیخته نمیمونه , بر میگرده میاد تو حالت نرمالش . دنیا این جوری میچرخه .  هدفای کوچیک , اگر چه کوچیکن ولی حداقلش آدمو گیج نمی کنن و نمی ترسونن !

 

 

پیوست/ یه سازی هم یاد بگیرم واسه وقت پیری و کوری !

 

   + ویــولا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٠

دستتو بذار رو قلبت ...

 

نرگس یه مربی یوگا داره که این خانوم چشم سوم داره . ینی میتونه هاله رنگی دور آدما و باز و بسته بودن چاکرا هاشونو تشخیص بده . یه سری قابلیتای دیگه هم داره که من نمیدونم . بعد این خانوم گفته که من چاکرای قلبم بازه . ینی این بعید ترین چیزیه که قرار بود تو زنده گیم بشنوم . چون خودم میدونم چه آدم  ِ سنگ دل و نامهربونی هستم . حالا اگه اینا هم نباشم , دیگه چاکرا قلب باز هم نیستم . من حتی ناراحت شدم که اینو گفت . ترجیح میدادم یه جای دیگم باز باشه. مثلا اون چاکرا که رو کله ی آدمه و به عقل و شعور مربوط میشه , یا چه میدونم اون که میگن انرژی خورشیدو میگیره :/ . آخه قلب چه به دردی میخوره . از یه طرف ممکنه یه آدم  ِ مهربون ِ حال به هم زن بشی که با محبتای بی دریغت حال آدما رو بد کنی ؛ از طرف دیگه همش مورد سوء استفاده های عاطفی قرار میگیری و دلت شکسته میشه . نمی دونم ... شایدم راست گفته باشه . ینی من اینجوریم که اگه بخوام چیزیو دوس داشته باشم , به طرز جنون وار و غصه داری دوسش دارم و واسش خودکشی میکنم ؛ ولی ازون جایی که این احساس هیچ وقت دو طرفه نمیشه , وانمود میکنم که آدم  ِ کم مهربونی ام که احساس شکست نکنم . واسه همینه شاید نمیتونم احساسمو نشون بدم . ینی در واقع نمی خوام . ولی خب این باعث نمیشه اون احساس وجود نداشته باشه . لابد من یه آدم  ِ مهربونم که محبتاشو گذاشت واسه روز مبادا :/ 
شایدم این بد نباشه . چون این جوری میتونم آدما رو با قلبم و حتی از دور هم دوست داشته باشم . بعضی وقتا فک میکنم واقعا اینطوریه . آدما رو تو قلبم احساس میکنم و بعد احساس میکنم که اونام اینو میفهمن . یا دلم براشون تنگ میشه و اونام دلشون برام تنگ میشه . بعضی وقتا فک میکنم قلب آدما با یه طناب به هم وصل شده , جوری که خودشونم نمیدونن ؛ واسه همینم اون طناب پاره نمیشه . چون اگه میدونستن , هر دفعه از هم عصبانی میشن فرت میزدن طنابو جر میدادن . واسه همینه که لابد به هم بر میگردن ولی نمیدونم چجوری . واسه همینه که یاد هم نیستن , ولی تو یاد  ِ همن .

 

یه چیزایی هست تو دنیا که آدم هیچ وقت نمیفهمه واقعا وجود دارن یا نه . ینی ممکنه جالب و جذاب باشن , ولی نمیتونی زنده گیتو بر اساس اونا بنا کنی . اینم از هموناست . 

 

 

پیوست| جدا مسخره است . اگر از من میشنوید , هیچ وقت چیزی به کسی نگویید . اگر بگویید , یواش یواش دلتان برای همه تنگ میشود / جی.دی.سلینجر 

 

   + ویــولا - ۱:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/٧

*

 

یه وقتایی آدم کاراش قاطی میشه و استرس داره , میشینه گریه میکنه واسه خودش ؛ بعد آروم میشه , فشار روش کم میشه . مغزش باز میشه . به بدبختیاش ادامه میده . ولی الان من هر کاری میکنم گریه م نمیاد . هی استرسم بیشتر میشه . هی میخوام زمانو ببرم به یه جای پرت که خیلی با الان فاصله داشته باشه . هی با خودم دوستانه صحبت میکنم که تو باید از پس کارات بر بیای و ترس نداره و همه چی تموم میشه , چه خوب چه بد . ولی فایده نداره انگار . دلم میخواد دنیا یهو تموم شه همین جا . چرا انقد میترسم . احساس میکنم منو یه جا رها کردن , بعد حتی نیومدن دنبالم ببینن زنده م یا مرده . احساس ترک شده گی و ول شده گی دارم . احساس بچه سرراهی . احساس جودی ابوتی ! :|

 

   + ویــولا - ۸:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۳