ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

دور ... دیوار !

 

یه مدتی سعی کرده بودم عوض شم . سعی کرده بود بیشتر هوای آدمایی که دوسشون دارمو داشته باشم , مواظبشون باشم , از نظر فیزیکی کنارشون باشم تو غما و خوشحالیا . البته نه خیلی ها . فقط یه کوچولو . از همین قدرم راضی بودم . واقعا خدا هم نمیدونه چقد این "واسه آدما بودن" سخته ! که اگه میدونست خودش این کارو انجام میداد و بقیه رو به دردسر نمینداخت :/ واسه من که خیلی سخته . اصن نمیتونم تصور کنم چطور آدما میتونن خودشون بندازن وسط یه ماجرا و نقش حامی و دلسوز رو داشته باشن . 
خلاصه این که امروز به این نتیجه رسیدم که واسه بعضیا دوری و دوستی بیشتر جواب میده . که منم جزء همینام . نه اینکه مردم ایرادی داشته باشن خدای نکرده ؛ من اخلاقای بی خودی دارم . که مثلا زود بهم بر میخوره . با کوچکترین حرفی ناراحت میشم , حتی با این که میدونم طرف منظوری نداشته . بعد به کسی هم نمیتونم بگم . چون فک میکنم غیر اخلاقیه که بخوای از یه دوستت پیش یه دوست دیگه ت غر غر کنی ! یادم نیست سر چه قضیه ای , الی گفته بود : دوست داشتن ِ تو واقعیه , چون از دوره ! یه چیزی تو این مایه ها . باری . نه اینکه همه باید این مدلی باشن , ولی خب من باید این طوری باشم تا کمتر ناراحت بشم . خیلی هام بهم میگن اخلاقتو عوض کن اینجوری زندگی بهت سخت میگذره . ولی به نظرم راهش اینه که باید برگردم به دور . 

 

   + ویــولا - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٩

کدامین پل در کجای دنیا شکسته است که هیچکس به مقصد خود نمیرسد ... ؟‎

 

حالا میدونم چسبیدنم به آدما نه که از رو دلبستگی , که از روی وابستگیه . ینی بعد این همه سال تازه دارم میبینم چه آدم ِ داغون ِ وابسته ای هستم . تو هر شرایطی گشتم یه نقطه ی امن پیدا کنم . یا اگه بخوام بهتر بگم این میشه که شرایطی رو انتخاب کردم که بتونم خودمو آویزون ِ یه امنیت کنم . بعد هر وقت تو موقعیتی قرار میگیرم که فک میکنم تنهایی قراره یه کاری رو انجام بدم ترس برم میداره , احساس میکنم آخرین بازمانده ی کره ی زمینم ! بعد شروع میکنم به دست و پا زدن , زمین و زمانو به هم می آرم , از کاه کوه میسازم , انقد خودمو به این ور و اون ور میکوبونم تا اون اتفاق تموم شه و بره . 
آخه چجوری ممکنه منی که این همه خودمو از بقیه جدا و بی نیاز میدونم , اینقد شدید آدم  ِ وابسته ای باشم ؟ احساس بیگانه گی با خودم میکنم . دیگه نمیدونم چی به چی و کی به کی و من کی ام و بقیه کی ان .
بچه ؛ مخزرف ترین و بیهوده ترین موجودی که میتونه وجود داشته باشه . هر طرفشو که بگیری , یه ورش در میره . هر کاریش کنی , بازم ناقصه . یکی مث پدربزرگ من انقد دیکتاتور بازی در میاره که بچه هاش همه از درون بر باد رفته میشن . یکیم مث بابام انقد ناز بچه شو میکشه که بچه ش یه داغون ِ بی عرضه از آب در میاد . من نمیدونم بقیه چه جوری زندگی میکنن و چه بلایی سر بچه هاشون میارن . ولی حداقل تو ژنتیک ما اینجوریه . هر بچه ای که با این سابقه ی شخصیتی به دنیا بیاد , تو این دنیا لنگ میزنه .

   + ویــولا - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢٦

Different Atmospheres !!

 

یه جا خونده بودم که "خودت میدونی چی میگم " , یه جمله ی معروف بین ِ دوستای تنبله  ! اینو که راست میگه :دی . ولی به نظرم جدا از تنبلی , این یه فاکتور مهم واسه ارتباط برقرار کردن با آدما ست . در مورد خودم که خیلی اینجوریه . نه فقط تو رابطه های صمیمی . حتی توی ساده ترین و لحظه ای ترین رابطه ها . ینی شده که هنوز پنج دقیقه هم با یکی حرف نزدم , ولی واقعا خسته میشم . چون مثلا حتی واسه یه کلمه ی "پوووف" ازت توضیح میخوان که پوف اینجا یعنی چی ! و وقتی نمیدونی چجوری بهشون توضیح بدی و میگی "نمیتونم بیشتر ازین توضیح بدم" , بهشون بر میخوره و فک میکنن یه جوری میخوای بپیچونیشون ! من رسما پیش این آدما کم میارم , اعصابم از حرف زدن باهاشون خورد میشه و یه جوری میخوام از دستشون فراار کنم ,بی اینکه واقعا دلیل واضحی وجود داشته باشه . راه های مختلفی رو هم امتاحن کردم : زیادی توضیح دادن , بحثو عوض کردن , حتی سکوت کردن ! ولی هیچ راهی فایده نداره . انگار اتمسفرمون با هم یکی نیست ! این برام الان یه فاکتور مهمه واسه دوست بودن با آدما . البته بعضی وقتا هم آدم ناگزیر میشه با ابن آدما در ارتباط میشه . چه رنجی !!

 

   + ویــولا - ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٢۱

i need to talk to somebody !

 

شاید باید برم بلاگایی رو بخونم که بهم انگیزه میدن , یا با دوستایی حرف بزنم که باعث میشن یه حرکتی بکنم , یا با آدمایی مشورت کنم که حداقل یه کم تکونم بدن . احساس میکنم دارم از درون رشته رشته میشم . خیلی احساس بدیه ! من یه احساس ناکامی در خودم دارم که هیچ جوره نمیتونم خاموشش کنم . هر روز هم بشتر احساس جویده شدن میکنم . امروز با نادی حرف میزدم بهش گفتم میخوام برم پزشکی بخونم , ولی پولشو ندارم , خیلی هم طول میکشه , یعنی تا تخصصمو بگیرم و یه دکتر معمولی بشم چهل ساله میشم . یه چهل ساله ای که اوله خطه تازه . میشه تصورش کرد ؟ حتی فک کردن بهش هم ترسناک و چندش آوره . به نادی گفتم یه چیزی توم هست که نمیدونم چیه , احساس میکنم هنوز ندارمش و باید داشته باشمش , باید بگیرمش تو دستم . بهش گفتم پزشکی بهم همین حسو میده , میتونم با دستام کار کنم , یه چیزی همیشه جریان داره , تلاش واسه زنده نگه داشتن . ( شایدم از اثرات دیدن آناتومی گری باشه :| ).  یشنهاد داد برم داروسازی بخونم که به رشته م مرتبطه و میتونم از معادل استفاده کنم و تو سه چهار سال تمومش کنم . نمیدونم ... با اینکه خیلی به مقوله ی اکتشاف و درمان علاقه دارم ولی داروسازی هیچ وقت رشته ی مورد علاقه م نبوده . چون از بچه گی اینجوری تو ذهنم نشسته که این همه درس میخونی آخرش میشی فروشنده ! نادی گفت شاید بهتره که برم دنبال کار تو رشته ی خودم . گفت ببینم کدومه این چیزا راضی و خوشحالم میکنه و واقعا میخوامش . بعد من یهو یاد لنت تو سریال زنان ِ وامونده افتادم . تو قسمت آخر شوهرش بهش میگه هر کاری بخوای بکنی من تا آخر دنیا باهات میام , فقط میخوام ببینم آیا چیزی هست که خوشحالت کنه ! 
احساس میکنم چیزی تو دنیا نیست که منو خوشحال کنه . منظورم خوشحالی نیست دقیقا , منظورم رضایت داشتن از داشتن ِ چیزیه . تا اونجایی که یادمه من فقط از چیزایی خوشحالم که هنوز ندارمشون ولی قراره که داشته باشمشون , و وقتی اتفاق می افتن ... من دیگه خوشحال نیستم . من خالی ام . احساس میکنم باز هم چیزی کمه . جدیدن دقت کردم به خودم و دیدم وقتی یه کاری رو که روش وقت و انرژی میذارم تموم میکنم , بعدش شدیدن احساس خلاء میکنم . دپرس میشم حتی , میرم تو خودم . 
حتی به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت نرم خارج و خیلی از کارایی که دوس دارم رو نکنم . چون به مردم نگاه میکنم که چجوری خودشونو با چیزایی که دارن راضی نشون میدن , و این راضی نشون دادن بهشون کمک میکنه که باور کنن خودشونو . ولی یه آدمی مث من اگه مثلن وسط امر.یکا هم باشه , با بهترین حرفه و تحصیلات ؛ بازم از خودش میپرسه "من دارم چی کار میکنم؟" . و بازم انگار هیچی نداره . بازم عمیقا احساس خالی بودن میکنه . اصن به این نتیجه رسیدم که اگه یه آدم معمولی باشم یا حتی یه آدم ناچیز و فقط از یه چیزایی رویا بسازم و تو دلم همیشه یه چیزایی داشته باشم و بخوام بهشون برسم , ولی در واقع نخوام که بهشون برسم ؛ منو خوشحالتر میکنه تا اینکه به چیزایی که میخوام برسم و باز هم انگار یه چیزی رو کم داشته باشم ! که حالت دوم واقعا واسم آخر  ِ خطه .
حتی نمیتونم اینا رو به دوستم بگم . جون بارها و بارها این حرفا رو با هم تکرار کردیم . و ای کاش محض رضای خدا کسی وجود داشت که میتونست یه ذره از راهو بهمون نشون بده ...

 

   + ویــولا - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/۱٩

دیگران روند و آیند ... تو هم چنان که هستی :دی

 

خوشحال نیستم که درد هات مال خودت بود و هست , چون درد چیز خوبی نیست و فرقی نمیکنه با چند نفر شرش کنی ؛ نهایتش اینه که وجود داره و بده . و شاید بهتره که پرایوت بمونه . اما خوشحالم که اون موقعا که دوس پسر داشتی , ذوب در دوس پسرت نبودی ؛ و بعدنم که ازدواج کردی , مث بقیه ذوب در شوهر نشدی ! و خوشحالم که همیشه دوست منی !

 

   + ویــولا - ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٧

*

 

You can't hold on to anything that you don't want to lose /

Grey's.Anatomy

 

   + ویــولا - ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٦

*

 

 

 

 

-  It doesn't work that way. You just have to live it, and it will design itself.

 

- So, what, I should do just nothing ?

 

- No. Listen to what the world is telling you to do and take the leap !

 

 

   + ویــولا - ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۳/٥