ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

*

 

بهم میگه تو اگه بخوای میتونی , چون استعدادشو داری . میگه باید خودتو مجبور کنی که بخوای ...

 

   + ویــولا - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٢/۱

در جست و جوی آناستازیا !

 

نمیدونم چرا آهنگ Once Upon A December  رو زیاد دوست دارم . شاید چون کارتونشو تو بچه گی دیدم و چون موزیکال بود خیلی دوسش داشتم . یا شاید چون اون شبی که کارتونشو دیدم یه اسب آبی ِ کوچولو تو بغلم بود و باهاش خوابیدم ( که البته این دلیل خیلی بی ربط میزنه , ولی یهو یادم اومد ) . ازون موقع که دوازده سالم بود تا الان دلم میخواسته و میخواد که اون جعبه ی آناستازیا رو داشته باشم که با صداش خوابم ببره . باری ... در راستای زیاد دوست داشتن ِ آهنگه و در پیِ جست و جو  ی بسیار واسه جعبه ی موزیکال یا حباب شیشه ای یا هر جونور  ِ دیگه ای که این صدا ازش بیاد بیرون , این جعبه رو تو سایت آمازون پیدا کردم . اون دو تا هم الکساندر و نیکولاس هستن , که نمیدونم مال کدوم قرنن ؛ و ربطشون به آناستازیا چیه . چند تا مشکل وجو داره . اولیش اینکه ریش ِ آقاهه رو اعصابمه . و همش فک میکنم میخواد زنه رو ترک کنه و بره جنگ و کشته بشه ! و عمرا بشه آدم اینو بذاره بالا سرش و خوابش ببره . دومیش اینه که این جعبه حدود هشتاد دلاره و من نمیتونم خودمو راضی کنم هشتاد دلار بدم و ریش نیکولاس رو اعصابم باشه . خلاصه اینکه دارم سعی میکنم خریدن ِ اینو از مغزم بندازم بیرون . 
راه ِ دیگه ای که به نظرم رسید اینه که یدونه حباب شیشه ای موزیکال بگیرم , اونیو که دوسش دارم ؛ بعد مهندسیش کنم و دل و روده شو بریزم بیرون و جای آهنگش , این آهنگه که دوس دارم رو بذارم :|| که البته من آدم اهل ریسکی نیستم و بعید میدونم این کارو بکنم . یا حتی اگه نیکولاس ریششو بزنه یا اصن رو جعبه یه موجود دیگه باشه هم , بعید میدونم اونقد پول بدم واسش .
من فقط آهنگه رو یه جور طفلکی ای دوس دارم ، که خود ِ بچه گی مو . و وقتی یه چیزیو دوس دارم , دلم میخواد داشته باشمش اونجوری که دلم میخواد . 

 

 

 

 

   + ویــولا - ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۸

*

   + ویــولا - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢٦

more than memories ...

 

عطر دوس دارم ، چون خیلی وقتا بوشون که میره تو دماغم احساس امید به زندگی بهم دست میده . و گاهی هم آشوب !فک میکنم بوها از خاطرات ضربه زننده ترن . چون غمگین کننده ترن ! علی ال خصوص بوی عطرا . ینی دلتنگ کننده ترن . و خب شاید دلتنگ کننده هم کلمه ی مناسبی نباشه , چون آدم معمولا واسه یه خاطره ی هیجان انگیز که تموم شده و رفته دلتنگ میشه . ولی من تا اونجایی که میتونم فک کنم خاطره ی هیجان انگیزی که قابلیت دلتنگی داشته باشه نداشتم , و اگه داشتم(!) هم یادم نمیاد ؛ و خب چیزی که آدم یادش نیاد خاطره نیست دیگه . بـــآری! این احساس نوستال واسه من تو عطرا از همه چیز بیشتره . و فقط عطرایی احساس خوب توم ایجاد میکنن که جدید باشن . ولی زمانش که طی بشه , اونها هم تبدیل میشن به بوی "غربت ِ قریب" . شاید بوها واسطه ن فقط ؛ که آدمو برگردونن به عقب . به جایی که معلوم نیست کجاست و یا دلیل بودنش چیه , ولی هر چی که هست یه جایی تو گذشته ست . چیزی که رفته ، ولی تموم نشده . مونده . مونده که هر بار کـِـــش میاد تا اکنون . ضربه زننده ... غمگین کننده ... دلتنگ کننده ... یا هر چی ...  . کاش میشد با این نوستال ِ غمگین ِ گیر کرده در گذشته حرف زد که بشه فهمید دردش چیه . کاش میشد کشیدش بیرون و کمکش کرد . اینجوری فقط انگار میشه صدای زوزه شو شنید ! صدای دلخراشش رو ...

 

   + ویــولا - ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/٢۱

دستم را بگیر و از خیابان زندگی بگذران مرا ... / یغما گلرویی

 

خوش به حال آدمایی که میتونن دعا کنن ,آرزو کنن , فوت کنن , انرژی مثبت بفرستن ؛ و دلشون روشنه که اینا جواب میده . شاید من بتونم این کارا رو واسه آدمای دیگه بکنم ، ولی واسه خودم نه . ینی اگه از روی قلب  امید وار هم باشم ، بازم ته ِدلم میدونم که خودم باید یه کاری واسه خودم بکنم . ینی انگار ایمانم به اینه . به این که نجات دهنده فقط خودمم  و دستام . و بعضی وقتا نمیشه . بعضی وقتا نمیدونم راه درست کدومه . بعضی وقتا نمیخوام اشتباه کنم . نمیخوام اشتباهی برم . بعضی وقتا واقعا دلم میخواد ایمانم به معجزه باشه . دلم میخواد نه که دستای خودم , که یه دستای دیگه ای راهو برام درست کنه . بعضی وقتا دلم یه فرشته میخواد که بیاد چوبشو تکون بده ... ستاره ها و پولکای چشمک زن پخش بشن تو هوا ... و معجزه بشه !

 

   + ویــولا - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٩

دلیلش ؟ ...

 

من دوس ندارم چیزایی که خیلی دوسشون دارم رو داشته باشم . مثلا دوس ندارم ازون گلدون سفالیا داشته باشم , دوس ندارم ازون حباب شیشه ایا داشته باشم , یا نوتلا , یا شکلاتای جور واجور , یا ازون باکسای رنگی , یا ... . نمیتونم ازین چیزا داشته باشم . دوس ندارم خودم واسه خودم اینا رو بخرم . و بدترش دوس ندارم حتی یکی دیگه بهم اینا رو کادو بده . و خدا نکنه کسی بخواد اینا رو واسم بخره .

 

   + ویــولا - ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۸

به قول فروغ : من به پایان دگر نیندیشم !

 

چند وقتی که دارم داستان مینویسم . نمیدونم خوب میشه یا نه . شاید به هیچ کس نشونش ندم . شاید چند ماه یا چند سال طول بکشه نوشتنش . ولی مهم واسم همین نوشتنشه .

 

   + ویــولا - ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۳

هم چنان در حوالی ِ اینستا !

 

آدمای زیادی هستن که من درکشون نمیکنم . یه گروه , اونایین که تو کپشن عکساشون هزار خط توضیح مینویسن . بدتر اونایین که چیزایی که مینویسن اصن ربطی به عکسه نداره . بدترتر اونایین که یه زمینه ی رنگی میذارن و زیرش داستاناشونو تعریف میکنن ! این جور آدما اصن به موقعیت و ماهیت ِ جایی که هستن توجه ندارن ؛ صرفا میخوان حرفاشونو بزنن ! خب چرا آخه ! این همه سرویس های وبلاگی و فروم و پلاس و چی و چی هست , چرا یه عده میخوان از هر راهی که شده حرفاشونو به خورد بقیه بدن ؟ منه مخاطب وقتی میرم اینستا میخوام عکس ببینم ! بی توضیح و تفسیر و کلمه ی اضافی حتی ! من ِ خودم , حوصله ی وبلاگی خوندنو  ندارم , ازم چه انتظاری میره ! البته آدما هر جور دلشون بخواد میتونن رفتار کنن و شور یه چیزو در بیارن تا جایی که ماهیتشو بل کل تغییر بدن ! ولی خب ما هم اجازه داریم که درکشون نکنیم و در این مورد ِ به خصوص , کپشناشونو نخونیم !

 

 

پیوست : مخاطب خاص نداره ! لطفا نیاین گیس ِ منو بکشین یه وقت !

 

   + ویــولا - ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱٢

+

 

دوستایی که تو اینستا منو فالو میکنن بیشترشون وبلاگین . یه عده ای هم هستن که من نمیشناسمشون ولی احتمالا اونا هم وبلاگین . چون یا دوستای وبلاگی دارن , و یا مدل حرفاشون وبلاگیه . این وسط فقط سه نفر از دوستای حقیقیم آدرسمو دارن که دو نفرشون کلا فعالیتی ندارن (شایدم یواشکی فضولی میکنن/والا) . میخوام بگم اونجا با اینکه با اسم خودمم و سعی میکنم از جو وبلاگی دور باشم , ولی بازم همه منو ویو صدا میکنن . نمیدونم از کی واسم مهم نبود دیگه یه آدم آشنایی وبلاگمو پیدا کنه . شاید از وقتی که قبلیه مسدود شد و من این جدیده رو یه جوری ساختم که واسم نباشه کی میخوندش . نمی دونم . چند روز پیش یه آشنایی چن تا از عکسامو لایک کرد . ممکنه هم رفته باشه کامنتا رو خونده باشه و دنبال این باشه که ویو دیگه کیه . یا مثلا صورتی که خیلی وقته تو دوستای اینستاییمه . احساس بدی ندارم و نه ترس . عوض احساس خوبی دارم . ینی وقتی دیدم دختره اتفاقی منو پیدا کرده احساس خوب و گرم و حتی امنی بهم دست داد . البته دوست ندارم بیشتر از این احساس امنیت کنم :دی !

 

   + ویــولا - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۱۱

سخته . حتی فکر کردن بهش هم سخته !

 

عصبانیم ! چون یه عده پول دارن یا شانس دارن یا عرضه دارن یا همه ی اینا رو با هم دارن و میتونن برن خارجه و اونجا زندگی و تحصیل کنن . حالا زندگیش خیلی مهم نیست الان ؛ بخش تحصیل مهمتره . این روزا که به آینده فکر میکنم , منظورم آینده ی خیلی دور نیست , منظورم چند ماه دیگه ست ؛ و مجبورم فکر کنم . مجبورم تصمیم بگیرم که میخوام با زندگیم چی کار کنم .  قصد ندارم الان اینجا بیام یکی دوتا کنم و یه تصمیم درست بگیرم ؛ چون با این چیزا حل نمیشه . الان فقط دوس دارم از خشمم بنویسم . خشمم از آدمایی که عرضه ندارن حتی دبیرستانشو اینجا تموم کنن و بعد میرن اونور و دکتری کوفتی چیزی میشن و بعدترش یه جوری رفتار میکنن انگار مادرزادی نابغه بودن! زندگی هم هیچ وقت سعی نمیکنه بهشون سخت بگیره :| چون در واقع ایرادی بهشون وارد نیست . اونوقت یکی مث من باید بشینه کاسه ی چه کنم دستش بگیره . چون نمیتونم و نمیخوام اینجا درس بخونم . و ایضا عرضه و جسارت رفتن رو ندارم . و ایضا نمیتونم این قضیه تحصیل کوفتی را بل کل رها کنم . و خیلی چیزای دیگه که نوشتنشون تمومی نداره و فایده ای هم نداره گفتنشون . عصبانیم چون واسه همه ی اینا مقصری وجود نداره و من نمیتونم یکی دیگه رو مسئول بدونم . تنها چیز روشن و مسلم اینه که واسه به دست آوردن هر چیز , چیزای دیگه رو باید از دست داد و نمیشه همه چیزو با هم داشت . همه چیز خیلی گُهه . وسلام . 

 

   + ویــولا - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۸

Respect Socks !

 

احساس میکنم بیشتر از اینکه به جانداران اهمیت بدم , به اشیاء بی جان اهمیت میدم . مثلا وقتی دارم ریشه ی یه گلو از خاک میکنم و چخ چخ صدا میده دلم میسوزه براش , یه جوری میشم , احساس میکنم داره درد میکشه , ولی نه اونقدری که وقتی دارم جورابمو میشورم و میچلونمش ! یعنی خب به نظرم درسته که گیاه یه موجود زنده ست و دردش میگیره , ولی میتونه هم واسه زنده موندش تلاش کنه , میتونه خودشو خوب کنه . اما جوراب چی ؟ وقتی داره چلونده میشه میتونه آیا از مُردنش جلوگیری کنه ؟  میتونه به خودش کمک کنه ؟ نچ ! از بین میره . و خیلی وقتا هم نمیشه یکی مثلشو پیدا کرد . واسه همین فک میکنم جورابا قابل دلسوزی ترن !

 

 

پیوست : واسه همین امروز رو تو تقویمم روز احترام به جوراب ها یادداشت میکنم .

 

   + ویــولا - ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/۱/۳