ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

میشود موهایم را بهم بریزی ...

 

دیشب احساس تنهایی داشتم و دلم چی میخواست ؟ فقط وبلاگ قبلیمو میخواستم . بعد از یه ماه اولین بار بود دلم براش تنگ میشد . واسه   اسمش , عنوانش , سفیدی و پهنی ِ قالبش , دختره ی توی هدر که باد موهای نارنجیشو داشت میبرد ... اونجا غمگین بود شاید , ولی سرد نبود . اینجا سرده ... آدم پتو لازم میشه .

 

   + ویــولا - ٧:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٩

+

 

بارون ِ شدید که میاد , این سقف ِ بالای کله م چکه میکنه . اشکالی که نداره . میگه تق تق تق . فقط مجبورم مسیرشو رد یابی کنم زیرش ظرف بذارم که وسایلم خیس نشه . حالا اگه مثلا یه تکه از سقف سوراخ بود و ازش میشد آسمونو دید و بارون مستقیم میومد تو اتاق که خیلی بهتر بود ؛ اصن آدم مکان ِ خوابشو یه جوری تنظیم میکرد که صورتش مستقیم زیر  ِ چکه ی بارون باشه . ولی خب نیست . و این چکه ای که داره میچکه از گچ و سیمان و موجودات ِ موذی ِ زیر شیروونی و خیلی چیزای دیگه رد شده و دیگه بهش نمیشه گفت بارون ؛ چون زرد  ِ چرکه !! واسه همین آدم نمیتونه خیلی رمانتیک تر از گذاشتن ِ ظرف یک بار مصرف زیرش , باهاش برخورد کنه . فقط میشه مسالمت آمیز در کنارش زندگی کرد و غُر نزد .

 


   + ویــولا - ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۸

+

 

بعضیا " حالت چطوره ؟ " رو یه جوری میپرسن که انگار دارن با یه روان پریش ِ مرخصی گرفته از تیمارستان ؛ احوال پرسی میکنن . خدایی منظورشون ازین لحن ِ روان کاوانه چیه ! میخوان که آدم بگه " آره امروز خوبم ؛ ولی دیروز میخواستم از طبقه ی چهار بپرم پایین " ؟ یا چی ؟ 

 

   + ویــولا - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٦

*

 

Can we pretend that airplanes In the night sky Are like shooting stars ? ... I could    really use a wish right now... wish right now ... wish right now ...

 

   + ویــولا - ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢٤

+

 

یه کفش صورتی دارم , خیلی نرم و راحته , چند ساله دارم میپوشمش . عشقه پیاده رویه . یه عالمه دنبالش گشتم تا یکی دیگه مثلشو بخرم ولی پیدا نکردم . همشم نگران این بودم که اگه این پاره شه چیکار کنم .

البته بهتره جمله ها مو عوض کنم : یه کفش صورتی "داشتم" . چون بابای جونم دیروز شستشون و بعد که خشک شدن روشون لکه های زرد ایجاد شد . 

الان خیلی ناراحتم .

 

   + ویــولا - ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۳

+

 

بل اخره یه لاک گلبهی خریدم . مشکل همیشه گی ِ لاک خریدنمو دارم . یکم رنگش از اونی که میخواستم تیره تره . واسه همین دلم میخواد گریه کنم . چون دلم یه چیز روشن میخواد . خرافاتم عود کرده و فک میکنم اینی که خریدم شگون نداره ! فک میکردم اگه یه لاک گلبهی بخرم خیلی خوشحال میشم , ولی احساس ِ گلبهی بودن ندارم الان و فک میکنم باید یه چند تا دیگه بخرم تا حسابی گلبهی بشم . یدونه آبی نفتی هم دیدم , اگه دختر خوبی باشم واسه خودم میخرم . فعلا که نیستم . فعلا I'm so sad . 

 

موهامم دوباره کَچَلو کردم ! واقعا لذتی که در کوتاه کردن ِ مو هست , در چیز دیگه ای نیست ! 

 

امشب فیلم دربند رو دیدم . پگاهو دوس دارم . ولی فیلمه رو اعصاب بود . به نظرم همه ی فیلمای ایرانی رو اعصابن . واسه همین دوس ندارم ایرانی ببینم . شاید چون زیادی نزدیک به آدم دارن اتفاق می افتن . شاید چون آدم نا خود آگاه احساس مسئولیت میکنه نسبت به مردم و اتفاقایی که واسشون میفته . نمیدونم . دلم درد میکنه .

 

   + ویــولا - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٢۱

gossip

 

بهم میگن : "خاله زنک ِ خبر چین ِ گشاد ِ خوبی هستی" ! فحش نیستا !! مثلا دارن ازم تعریف میکنن . :||

البته راست میگن . همین چند وقت پیشا انقد در مورد اینو اون حرف زده بودم که شبش یه احساس ِ چندشی نسبت به خودم داشتم . آخه همین که یکیو میکشی کنار و صداتو یواش میکنی و مثلا یه چیز وای-دار  ی رو بهش میگی ؛ لذت عمیقی توش نهفته ست ! فهمیدم اینایی که دهنشون هی بازو و چرت و پرت میگن ؛ لزومن فک نمیکنن که کار مهمی میکنن , هدف خاصی هم ندارن , یه جورایی فقط میخوان دهنشون باز باشه که خدای نکرده از کسالت و روز مرده گی نمیرن !

 

 

 

 

   + ویــولا - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٧

+

 

وقتی یه کاریو دوس ندارم نمیتونم انجامش بدم . یعنی حتی کارایی که دوسشون دارم رو هم بیشتر وقتا به زور انجام میدم ؛ چجوری کاری رو بکنم که دوس ندارم ؟!

 

   + ویــولا - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٦

+

 

بهش ایراد نمیگیرم . نمیگم با خودم حتی که خدایا نکنه من اینجوری بشم . عوضش همش میترسم . آخه یه چیزی تو مغزم هی بهم میگه اگه همینجوری بیهوده باشم , تهش میشم مث اون . اصن دوس ندارم یه آدم  ِ چهل ساله ی بی سواد باشم که یه جماعت مث سوسک ازم فرار میکنن !

 

   + ویــولا - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤

+

 

یه پیرمرد مو سفید و ریش سفید ِ خیلی ناز بود ؛ که منو نادی همش ازش فال میخریدیم . دلمونو برده بود ...

 

   + ویــولا - ٧:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٤

+

 

از آدمایی که زیادی مهربونن و زیادی به بقیه کمک میکنن بدم میاد . نه همشون . بعضیا شون بعد از یه مدتی دیگه جنبه ی آدمیت ِ آدما رو نمیبینن ؛ تاریکی و بدبختی شونو میبینن . تو آدما فقط دنبال بدبختی میگردن . تبدیل میشن بزرگتر و ارباب بقیه ! شاید ظاهر رفتارشون خوب باشه , شاید ظاهرن آدمای خوبی به نظر برسن ؛ ولی واقعیت اینه که دیگه نمیتونن با آدما مث آدم رفتار کنن ! نه همشون . بعضیاشون . یعنی آدم  خیلی باید درست و بی توقع باشه که تو مثلا مهربونی ِ خودش غرق نشه . اینجوریم یه مشکل دیگه پیش میاد که ، طرف انقد بی توقعه که کلا دنیا و کائناتو با موجوداتش آدم حساب نمیکنه ! 

نمیدونم . یه احساس باباگونه ای به حظرت علی دارم .  فک میکنم مهربون ِ بی توقعی بوده . یعنی انقد بی توقع به مردم کمک میکرده که میتونسته باباشون باشه . به نظرم آخرین آدمی بوده که میتونسته بی منت به مردم کمک کنه ؛ بعد ازون هر کی اومد یه کار خوبی بکنه , یه گندی هم به دنیا زد . 

 

   + ویــولا - ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳

+

 

دلم میخواد یه چیزی داشته باشم که مواظبش باشم . مث ِ یه آدم , یه بچه , یه اسب حتی ! یه چیزی که دوسش داشته باشم و حوصله شو داشته باشم . مثلا هر روز از خواب بلند شم حواسم به اسبم باشه , به غذاش , به نظافتش . موهاشو شونه کنم . تنشو تمیز کنم . تو دستم بهش غذا بدم . با هم بزنیم به جنگل . همیشه آرزوم بوده با اسب ِ نداشتم فرار کنم ! داشتن اسب واسم حتی از خارج رفتن هم محال تره !!

در حال حاضر فقط میتونم به یه گلدون فک کنم . یه گلدون که دوسش داشته باشم و گلش کوچولو موچولو بمونه . هر روز نازش بدم , باهاش بازی کنم . یه گل که بدونم مال خودمه .

 

 

 

 

   + ویــولا - ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۳

+

 

هنوزم لاک گلبهی نخریدم . انگار طلسم شده :|

 

   + ویــولا - ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٢

انار جوون !

 

یه انار هست رو شاخه که از بقیه خوشگلتر و قرمز تره . دوسش دارم . هر روز صبح از پنجره نگاش میکنم . شاید مثلا فردا صبح دیگه اونجا نباشه .

 

   + ویــولا - ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱۱

پشت هر ابری , خورشید نیست ؛ ولی خورشید بلخره در می آد...

 

یه وقتایی یه روز خوب وقتی شروع میشه که قبلش درست و حسابی گریه کرده باشی . احساس میکنم هنوز به اندازه ی کافی گریه نکردم !

 

   + ویــولا - ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۱٠

دست خودم نیست که دست خودمه .

 

میدونم تقصیر  ِ خودمه . میدونم این خودمم که تبر دارم میزنم به خودم . ولی دست خودم نیست .

 

   + ویــولا - ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٩

i need a miracle ...

 

فقط یه نقطه ست که سخته . فقط یه نقطه . ولی اونقد سخته یا پررنگه , که نمیتونم پاکش کنم .

 

 

 

   + ویــولا - ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸

+

 

لپ تاپمو گذاشتم واسه مامانم , رفتم بیرون . الان که دارم باهاش کار میکنم میبینم از ویندوز هشت تبدیل شده به ویندوز نه !!

 

 

 

   + ویــولا - ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/۸

+

 

آدم یه زنده گی جدا میخواد که توش صب تا شب فقط آهنگ گوش کنه : باروون ِ دونه دونه ... به من میگن دیوونه ... میخوام دیوونه باشم ... اصن اون که هیچ ندونه باشم ...

 

   + ویــولا - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦

دست خودم نیست !

 

آدم گاهی یه جوری از بعضیا متنفره که دلش میخواد طرفو بغل کنه زار بزنه بگه : عزیزم خیلی ازت متنفررررم ...

 

   + ویــولا - ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦

+

 

اولای تابستون بود که یه عالمه کتاب خوندم ، کلی هم خوشحال بودم که کتاب خوندنم آدم شده . حتی سرعتمو کم کرده بودم که نکنه کتابای دنیا تموم بشه و من کتابی نداشته باشم واسه خوندن ! دقیقا در همون لحظات ِ عرفانی ِ رسیدن به اوج بود که کتاب خوندنم خشک شد ! اینو در راستای پست ِ پایین گفتم . نمیدونم چرا هر چیز خوبی رو که مینویسم ، "خشک" میشه . الان نمیدونم پاکش کنم یا نه ...

 

   + ویــولا - ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦

*

 

ده روزه که خوشحالم ... یه جوری که تا هفت جد و آبادم هم انگار خوشحالن . نه که فقط، خیلی ماهه اصلا خوشحال نبودم ؛ که تا ده سال پیش هم نشده که اینجوری خوشحال باشم ؛ و قبلترشم یاد نیست اصن . دلیلی واسش ندارم . نمیتونم بگم خودم تو خودم پیداش کردم . نمیتونم بگم در بیرون یافتمش . یه چیز خود به خودیه که خودمم نمیدونم از کجا اومده . فقط میدونم که خیلی خوشحالی ِ بی ریشه مو دوس دارم و میدونم که خودم باید نگهش دارم . هنوزم مشکلات و اعصاب خوردیای خودمو دارم ، هنوزم بعضی وقتا از رو بی چاره گی دلم میخاد وسط ملت زار بزنم ، هنوزم وبلاگ قبلیمو پس ندادن و جواب هم نمیدن ؛ ولی بازم خوشحالی جونمو دارم . با اینکه همش منتظرم یه اتفاق بد بیفته ، چون همیشه پشت ِ خوشحالیا اتفاقای بدی خوابیده ، و هر چی خوشحالی بزرگتر - اتفاقه بدتر ؛ و با اینکه فک میکنم زود پاک میشه و از بین میبره ؛ ولی اگه پاک بشه و دیگه هیچ وقت هم نداشته باشمش ، بازم دوست خواهم داشتمش . 

 

   + ویــولا - ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٦

 

 

آدم بعد از یه هفته بیاد ببینه وبلاگش بی دلیل مسدود شده . حتی فیلتر هم نشده ، مسدود شده ! یعنی شاکی خصوصی داشته ! آدم احساس تو دیوار خورده گی بهش دست میده ! 

   + ویــولا - ٦:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٧/٥