ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

*

 

آدم از هر روز یه چیزی یاد میگیره . وین دایر یه کتاب داره که نمیدونم اسمش چیه , جلدش صورتیه , نخوندمش , همین قدر ازش میدونم که اولای کتاب می گه شما یا حالتون خوب میشه یا به جنون می رسین . و من فک میکنم دارم به جنون می رسم . این چیزیه که از امروز یاد گرفتم .

 

   + ویــولا - ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٢٠

*

 

الان غمگینم و خسته م . و اگه یکی واسه یکی دیگه ,  اون حباب شیشه ای ِ موزیکال رو که توش برف میباره و یه دختر و پسری با پالتو و شالگردن , چمدون بدست رو به روی هم منتظرن و آدم نمی دونه که منتظرن هم دیگه رو ترک کنن یا تازه همدیگه رو پیدا کردن ؛ بخره ، گریه می کنم . اگه خودمم یه روز همون حباب شیشه ای رو داشته باشم , بازم گریه می کنم .

 

   + ویــولا - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٧

من و تمام پلشتی ِ این درد و ...

 

از وقتی فایلامو ریختم تو کامپیوتر جدیدم , تا حالا همینجوری قاطی پاتی موندن . و حوصله م نکشیده که مرتبشون کنم . البته بعضی وقتا سعی میکنم به راه راست هدایتشون کنم ولی به قول جیمبو یه جوری قاتی پاتین که آدم گم میشه توشون !واسه همین سختمه که بخوام یه چیز مشخصی رو پیدا کنم . واقعا جا داره همین جا از مغز عزیزم واسه این همه انرژی سوزوندن و یاری ِ جان فرسا در راستای پیدا کردن خرت و پرتام تشکر ویژه کنم . باری . الان دلم شدیدا شاهین میخواد ولی سختمه بگردم دنبال آهنگاش . شاهین جدیدو نمیخوام که مخلوطی از فروید و چخوف شده, یا شاهین قدیمی که ژولی بود . یه جایی اون وسطا . اونجا که موهاش بلند بود و میگفت تا حق ِ خون ِ نداها گرفته نشه , موهاشو کوتاه نمیکنه . و نفهمیدم که چی شد که موهاشو کوتاه کرد . اونجایی که درد داشت , پرواز داشت , مردن هم داشت . اونجا که میخوند ... مرا بخوان به کاکتوس ماندن ... یا  خاموش کردم توی لیوانت خدایم را ... یا همه ی هیچ هیچ هیچ ... 

 

   + ویــولا - ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/۱٦

درخت ِ زیبای من !

 

تو دنیا دو دسته کار وجود داره . دسته ی اول کارایی که من نمیتونم انجامشون بدم ، یا فکر میکنم نمیتونم ؛ و دسته ی دوم کارایین که میتونم انجامشون بدم . دسته ی اول واسم ته ِ دنیا ست . ینی اونجایی که سختی و استیصال آدمو میرسونه به بالای یه پلی و مجبورش میکنه خودشو پرت کنه پایین و همه چی همون جا تموم شه . کارایی که نمیتونم انجامشون بدم دقیقا منو میرسونن به بالای پل . حتی شاید اون کار خیلی مزخرف باشه و اصلا هم سخت و پیچیده نباشه ؛ ولی خب منم آدم ِ مزخرفی هستم , که گاهی ساده ترین چیز ها رو لا ینحل تصور میکنم و میرسم بالای پل .

دسته ی دوم . این دسته خودش به دو شاخه تقسیم میشه . شاخه ی اول کارایین که میتونم و دوسشون دارم ولی حوصله شونو ندارم . مثل هزاران هزار کاری که هر روز باید انجام بدم ولی میمونه واسه فردا و فردا تر . شاخه ی دوم کارایین که یهو انگیزه شون پیدا میشه و هر هزار سال یه بار اتفاق میفته ! 

همه ی اینا رو گفتم که بگم امروز صبح که از خواب بیدار شدم دلم نمیخواست آخر هفته باشه . و عجیبه که ناراحت هم شدم !! عوضش دلم میخواست شنبه باشه که برم کارگاه نقاشی و درخت بکشم . ینی بعد از این همه ماه تلاشِ بیفایده و ناامیدی و بی زاری از کشیدن درخت و رودخونه و این چیزا , یهویی در خودم احساس کردم که چقدر دوس دارم درخت بکشم و چقدر هم میتونم !!!

 

   + ویــولا - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱٢/٧