ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

دوسش دارم .

 

چند شب پیش پرویز پرستویی مهمون برنامه رادیو هفت بود . هنوز درگیرشم . خیلی دوس داشتنیه . 

 

   + ویــولا - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٢٥

 

 

او هیچ گاه گریه نکرد ... هیچ گاه کلمه ای بر زبان نیاورد . فقط چشمانش سخن می گفتند . چشمانی بزرگ و محزون ...

 

   + ویــولا - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٩

+

 

چند تا کاکتوس کوچولو رو گذاشتم تو گلدون , روش خاک ریختم . میخوام ببرم با خودم محل کارم . ذوسش دارم . کلا گل ِ گلدونی دوس دارم . به آدم حس مواظبت و مسئولیت میدن . دوس دارم هی گلدون داشته باشم , هی مواظبشون باشم . 

 

   + ویــولا - ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٧

ندارمش که !

 

 

 

   + ویــولا - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

از حرفای خاله زنکی !

 

* یکی از کارایی که دوس دارم بکنم اینه که برم خونه ی مادر شوهرم مهمونی ؛ بعد ظرفای کثیفو بشورم . مثلا دارم ادای عروس خوبا رو در میارم . خُب دوس دارم .

 

 

* یه مدتی انگشتر بند انگشتی مد شده بود . که کلا ماهیتش رو اعصاب آدمه ! عوضش مدلاشون قشنگ بود . الانم که دستبند کف دست مد شده که ماهیتش بدتررر رو اعصابه . ولی بازم مدلاشون قشنگه . ینی هر چقدر انگشترا و دستبندا زشتن ؛ عوضش اینا مدلاشون خوب و شیکه!

 

 

* همچنان دچار وسواس رنگ لاکم . صورتی و گلبهی و هلویی ! میشه من یه عالمه لاک داشته باشم یه روزی ؟ همه مدل و همه رنگ . ازین قفسه ها هم داشته باشم اینا رو مث رنگین کمون بچینم اون تو . ولی به نظرم من باید فقط یه لاک داشته باشم . در غیر این صورت بحران ِ روانی میگیرم و یه سری مرض هایی که به روان مربوطه .

 

 

* یه غمینه گی ای داره منو میخوره . منم میذارم کار خودشو بکنه . نمیتونم جلوشو بگیرم .

 

 

* محسن چاوشی یه آهنگ ِ خوبی میخونه :

من ... بی تو چیزی نیستم ... جز ... پرده ی بی آفتاب ... جز ... رخت خواب ِ کهنه و لیوان آب و قرص خواب ... من ... بی تو نیستم جز ... خونه ی بی پنجره ... جز ... آدمی که غربتش از مرگ طولانی تره ... من ... بی تو نیستم جز ... چند تا ابر بی قرار ... من ... بی تو نیستم جز ... آه جز گرد و غبار ...

 

   + ویــولا - ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

انصافه آیا ؟!

 

منی که همه ی عمرم به لاک پشت بودن معروفم و پتو و خوابمو به همه ی چیزا و کارای دنیا ترجیح میدادم ؛ به طرز خوره واری امروز دلم میخواد برم بیرون . احساس میکنم همش یه چیزی داره منو صدا میکنه میگه بیا بیا ! ولی خب نمیشه . چون با هر کسی تماس گرفتم با در بسته مواجه شدم . یکی کار داره , یکی نیست , یکی زاییده , یکی داره میزاد ... خلاصه با این همه دوست و فامیل کسی رو ندارم که باهاش برم بیرون . ناراحتم نیستم البته ؛ چون هم چنان میتونم به پتو و بالشم وفادار بمونم . اونم تو این هوای سرد و بارونی ! شایدم اون چیزی که داره منو صدا میکنه همین خوابه و اون شعره که میگه : آب در کوزه و ما گرد جهان ... باشه و من به اشتباه فک میکنم صدا داره از بیرون میاد . احتمالا صدا از زیر پتو مه ! 

ولی آیا انصافه که این مهسا همش با دوستاش بره رستورانو سینما و کیک فروشی و فست فودی و چه و چه و چه و با عکساش دل منو بسوزونه , بعد یکی مث من اینجوری ؟

 

   + ویــولا - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٦

*

 

خانومه خیلی آروم و مامانانه گفت که داره واسه کودکای بی سرپرست پول جمع میکنه و اگه بخوام میتونم کمک کنم . صداشو و قیافه ش یه جوری بود که نتونستم بگم نه . بعدش یه چیزایی گفت مث " خدا اجر بده " . دقیقا این نبود , جمله ش قشنگتر بود ولی یادم نموند . منم تو دلم یه چیزی گفتم  مث " خدا لازم نکرده اجر بده " , ولی بازم یادم نمیاد دقیقا چی گفتم . من منتظر این نبودم که چون به کسی کمک کردم , بهم کمک بشه . من منتظر این نیستم که صبر و تحملم زیاد بشه . منتظر معجزه های با دست و بی دست نیستم .

من همینم . تا آخرش هم همین جور میمونم . همین قدر ویران و همین قدر زنده . همین قدر با جرات و همین قدر بی زور . چیز اضافه تری ندارم . نمی خوام که داشته باشم . نه وقتی داشتم درو میبستم و یه چی بهم گفت که شاید این یه نشونه ست ؛ نه حتی تمام روز که  دویده به جان ُ و رسید به تنم ... من منتظر نشونه یا کمکی نیستم . من منتظر هیچی نیستم . 

 


   + ویــولا - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

چیزهایی هست که نمیدونم !

 

دیشب خوابم نمیبرد نشستم "چیزهایی هست که نمیدانی" رو دیدم . خوب بود ؟ بد بود ؟ عالی بود ؟ مزخرف بود ؟ دوسش داشتم ؟ دوسش نداشتم ؟ نمیدونم . تمام مدتی که فیلمو میدیدم و تا همین حالا تنها ری اکشنم در برابر فیلم همین بود :|||||| ... بد نبود . خوب هم نبود . مسخره نبود . جالب هم نبود . هیچی بود . هیچی نبود . هیچ . واقعا هنوزم همون احساس خنثی رو در موردش دارم . چی بود واقعا ؟ سینمای روشنفکر ایران ؟ فیلم معنا گرا ؟ فیلم ِ ته باز و ابتدا باز ؟! ازون مدل فیلما بود که از خودم انتظار داشتم خوشم بیاد ازش ؟ خاص بود ؟ ازون فیلمایی که آدم همه ی زورشو میزنه که یه چیزی ازش بکشه بیرون و بگه وای من فهمیدمش ؟ ازون فیلمای کشف کردنی ؟ اگه همین فیلمو خارج از ایران ساخته بودن دوسش میداشتم و سعی میکردم بگم من فهمیدمش ؟چیز هایی هست که من نمیدونم ؟! 

واقعا دوست دارم بدونم اونایی که فیلمو دوست دارن , چرا ؟ از چیش ؟ از کجاش ؟ چیزی که تو فیلم دوست داشتم همون چند ثانیه ی آخر بود که گربه ه داشت شیر میخورد . و البته که صورت لیلا حاتمی . قبلنم دوسش داشتم ولی این بار بیشتر .  تمام مدت فقط با این فکر میکردم که چی تو صورتش داره که انقد خوشگله . ینی چیزی که تو صورتشه خوشگلی نیست , چون آدمای خوشگل تر از اینم هستن ؛ ولی یه زیبایی ای داره که آدم نمیتونه دوسش نداشته باشه . همه چی تو صورتش هست ... غم , شادی , خشم , آرومی , هیجان , خانومی , شیطنت  ... خیلی چیزای دیگه ... یه جوری مث مونالیزا میمونه . انگار هزار سال بعد هم نمیشه تفسیرش کرد هنوز . سال ها و سال ها هم یه چیزایی در موردش هست که کسی نمی دونه ...

 

   + ویــولا - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٤

هزار تا ماچ ِ ستاره دار ***

 

داشتم می خوابیدم و به خواب دیشبم فک میکردم . خواب دیده بودم لباس عروسم پاره شده بود . به سمینار اهواز فکر میکردم که از رو تنبلی کنسلش کرده بودم و بعد پشیمون شده بودم . به اعصاب خوردی هایی که فردا ممکنه داشته باشم فکر کردم و حتی تصمیم گرفتم امشب غصه بخورم چون غصه بعضا در این مواقع جواب میده . 
به این چیزای قاتی پاتی فکر میکردم و سعی میکردم بخوابم که زنگ صدا خورد . امروز شنبه یازدهمه بهمنه . پست چی بود . پارسال هم شنبه یازدهم بود که پست چی اومده بود . یازدهم خوبه . همه ی یازده ها خوبن . چه آبان , چه بهمن  , چه یازدهمه هر ماهی ... پست چی هم خوبه . یعنی واسه من خوبه . میتونه درخواست ِ طلاق یا شکایت یا نامه ی قضایی هم بیاره . ولی واسه من فقط نامه میاره . از جنوب . جنوب هم خوبه چون من دوسش دارم . و نامه که از همه ی چیزای خوب ِ دنیا خوب تره . 
نمیخواستم بازش کنم چون دچار مرض ِ مسخره ی نگرانی از تموم شدنش شده بودم . درست مث وقتی که آدم یه کتابی رو دوس داره ولی نمیخونه که تموم نشه . یا یه چیزی رو دلش نمیاد بخوره . یا همش میترسه عطر یه چیزی که مختص خودشه ازش بپره . در نهایت بازش کردم و کلی ذوق کردم . توش نامه بلند نبود , بوی ورساچ هم نداشت . عوضش یه باکس ِ نارنجی  توش بود که منو یاد عباس معروفی میندازه وقتی میخونه : نارنجی ِ من ... و چیزای هیجان انگیز دیگه .
بعدترش در نهایت ِ ذوق زده گی واسه چیزایی که مال من بودنو میتونستم تا چند روز هی نگاشون کنم و کیف کنم , غمگین شدم . غصه م شد چون خجالت کشیدم . چون هنوز کاناپه قرمزو نخوندم . چون هنوز دستکش ِ بهرادی رو نبافتم . غصه م شد چون نینو کلی ماه گشته یه لاک گلبهی واسم پیدا کنه و من مثل همیشه مشغول ِ مردنم بودم .

 

 

بعدش رفتم لاک بازی کردم با لاک جدیدم . لاکم هلویی نیست , نارنجی هم نیست . یه جور گلبهیه . گلبهی ِ جیغ . و اگه لباس عروسم پاره شد و اگه به اهواز نرسیدم و اگه هزار تا اعصاب خوردی دندونای تیز و براقشو بهم نشون میده , عوضش گلبهی هایی هست که میتونم داشته باشم . مث نینو  . و گلبهی واسه من نشونه ی خوش بختیه ... :) :*
و نوتی که به اندازه ی یه نامه ی بلند دوسش داشتم : 
آخرش توی یه شکل دیگه و توی همین جا پیدا شد ... زندگی اینجوریه وی ...

 

 

 

 

پیوست /اینا رو ننوشتم که پز بدم مثلا . یا حتی شاید لوس باشه . ولی این حداقل کاری بود که میتونستم انجام بدم تا جوابی واسه خوشحال کردنش باشه . یه جور احترامه به نظرم . 

 

 

   + ویــولا - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱۱

my Friend ... my Fall

 

مث روزای پاییزه , یا مث شهریوره ... مث نارنجی و قرمز و زرد ِ برگای آذره , در هم و با هم ... مث سفیدی ِ سرما ست که میخوره تو صورت ِ آدم ... مث یه جاده ی قرمز  ِ  پر از برگه ... مث برگ ریزون ِ پاییزه ... مث درخت ِ مونده تو راه ِ دوره ... مث خواستنی ِ خش خشه ... چه فرقی میکنه . هر چی هست ؛ هر جا که هست خیلی خوبه ... 

که من باد میشم میرم تو موهات...

 

   + ویــولا - ٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

+

 

بعضی وقتا آدم دلش میخواد هر وقت دلش خواست از خواب بیدار شه و هی نیم ساعت به نیم ساعت سرشو از رو بالش بلند نکنه ساعتو چک کنه . هر وقت دلش خواست غذاشو آماده کنه و مجبور نباشه حواسش به بقیه باشه . همه جا ساکت باشه و کسی با آدم حرف نزنه . یه صبح ِ جمعه , با یه خونه ی خالی از آدم , تنها صدایی ام که حرف میزنه برنامه های مزخرف ِ صبح ِ جمعه باشه . من میدونم خوشی زده زیر دلم و آدم ناشکری هستم . ولی بعضی وقتا فقط دلم سکوت میخواد . که توش به هیچ آینده ای فک نکنم . و هیچ برنامه ای . و هیچ جنگ و دعوایی . و هیچ آدمی . و هیچی . یه جمعه ای که تموم میشه مث همه ی جمعه ها و روزای دیگه و هیچ اتفاق خاصی هم قرار نیست توش بیفته . 

اینجاست که دقیقا نیاز به یه خونه ی مستقل و مجردی تو آدم فوران میکنه . هر وقت هم دلم تنگ شد میتونم برم مامان بابامو ببینم . با شیرینی ِ خامه ای ! ( الان یهو هوس ِ شیرینی خامه ای کردم احساس کردم باید با همه ی بی ربطیش باید ته ِ جمله بیارمش ) .

 

   + ویــولا - ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/۱٠

+

 

نون به نرگس یه لباس و کفش قرمز تو یه بوتیک نشون داده و گفته واسه من بخره . نرگسم امروز میگفت بیا بریم اونا رو بخریم خیلی بهت میاد . اولش خوشحال شدم . چون خودم یه مدتیه تو فکر لباس قرمزی بودم که پَر  داشت و یه بار پوشیده بودمش . میگفتن چون موهامو چشام سیاهه , قرمز بهم میاد . داشتم به همین چیزا فک میکردم که چقد جدیدن قرمزو دوس دارمو و قرمز بهم میاد و اینا که یهو نرگس آروم گفت که نون گفته مثلا این لباس واسه نامزدیم باشه . یهو ذوقم پرید . نمیدونم چرا . هر چی هم بهش فکر کردم نفهمیدم چرا لباسی که مثلا قراره لباس نامزدیم باشه اصلا خوشحالم نمیکنه . مثلا اگه میگفت واسه عروسی ِ داداشام باشه یا دوستام یا مهمونی یا هر چی ... بازم همون خوشحالی رو داشتم واسش . ولی لباس ِ نامزدی خوشحالی ای توش نداره واسم . در واقع نمی خوامش .

 

   + ویــولا - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱۱/٩