ویـــولا


Find what you love and let it kill you ...

.

 

احساس سقوط می کنم.

 

   + ویــولا - ٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۱٥

دوباره برمی گردم به شهر لعنتی ام ... / مهدی موسوی

 

هدر وبلاگ، درباره ی من و کل تنظیماتش برگشته به قبل. درست مثل خودم. منم هر وقت هر جایی خواستم چیز دیگه ای باشم و براش تلاش کردم، نهایتاً به این نتیجه رسیدم که خیلی ازون تلاش ها، لباس ِ تنم نیست. برگشتم به خودم و شاید برگردونده شدم به خودی که بودم. سخت معتقدم که آدم، در نهایت ِ هر چیز برمیگرده به ابتدای اون.

 

 

میگفت بعضی وقتا میره اکانت فیس.بوکشو چک می کنه، نوشته های قدیمشو می خونه و یه حال خوبی بهش دست می ده. بر خلاف من که هر چی اکانت بلا استفاده داشتم از بیخ و بن پاک کردم. اگه برم نوشته های قدیمیم رو بخونم، حالم از خودم بهم می خوره. برام غیر قابل تحملن و درک نمی کنم چرا برای مردم قابل تحملن. بلاگفا که نابود شد، فکر کنم من تنها آدمی بودم که از ترکیدنش ناراحت نشدم. و همین طور این این دو سال آرشیوی که پرشین خورد!

هیچ وقت نتونستم با این حس ِ زشت پندارم تو این زمینه مقابله کنم. با میل ِ نابودگرم هم! جالب اینجاست که تو زندگی شخصیم اصلا آدمی نیست که راحت بخوام چیزی رو از دست بدم. حتی بلااستفاده ترین چیزا هم سالها تو کمدم میمونن، که شاید یه روز لازم بشن. 

میگن خودتونو کمتر از اون چیزی که هستین نشون بدین. شاید ایرادم این بوده که همیشه تصویر غیر واقعی از خودم درست کردم. بنظرم درسته! چون دیگران منو بیشتر از اون چیزی که هستم می دونن. شاید به همین دلیله که از دیگران دوری می کنم و شاید دلیل تنفرم از نوشته هام همین باشه.

 

   + ویــولا - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٩

دیگه بعد ازین همه سال می دونم که حد ِ نوشتنم همینه.

 

یه دوستی میگفت انگار پرشینو ول کردن به امون خدا. این چند وقت هر بار صفحه ی نخست رو باز کردم و لیست وبلاگای به روز شده رو دیدم، واقعا به درستی حرف اون دوست رسیدم. ینی قشنگ رنگ ِ رخسارش خبر میدهد از سر ِدرون!
یه وبلاگ دیگه ساختم. یکی که نه، چند تا. با اسم و رسمای مختلف. ولی نمیتونم تو هیچ کدومشون بنویسم. هر چی میخوام بگم انگار بی معناست. ولی اینجا اگه هیچ کسی هم منو نخونه، بازم در و دیوارش منو میشناسه، می دونه چی میخوام بگم، می دونه از چی میخوام حرف بزنم. یه جورایی انگار چارچوبش تعریف شده ست. نه از زندگی روزمره م چیزی مینویسم، نه از مسائل روز جامعه و دنیا و نه از آدم خاصی. اینجا از خودم می نویسم. خودی که در من وجود داره. اون چهار نفری هم که منو می خونه اینجا رو همونجوری که هست پذیرفته. ولی هر بار که خواستم برم تو وبلاگای جدید التاسیسم بنویسم، هر بار که صفحه ی سفیدو باز کردم، مثل یه صفحه از یه مجله یا کتاب (هر چقدر سخیف و زرد) میمونست که انگار باید یه چیزی توش بنویسم که مخاطب رو جذب کنه. نمی دونم.

 

 

   + ویــولا - ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/۸

تا به کی باید رفت ... از دیاری به دیاری دیگر / فروغ

 

اتفاقا آدم های بی بند و رها , آدم هایی که اول و آخرشونو نمیدونن , آدم هایی که هی ازین شاخه به اون شاخه می پرن , بیشتر دنبال آرامشن . منتها آرامش واسشون چیزیه که نیست . واسه همینه فکر میکنن بهش نمی رسن هیچ وقت . نهایتا اینه که خسته میشن و آروم میگیرن ... ولی آرامش ... اگه ازشون بپرسی که دارن یا نه , میگن نچ ! 

 

   + ویــولا - ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٩

*

 

Was I God? No.
Because... God didn't win the war. We did.

 

The.Imitation.Game.2014

 

   + ویــولا - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۸

*

 

این روزا همش تبلیغ انجمنایی رو میکنن که به مردم کمک میکنن . مث جمعیت امام علی . خیلی دوست دارم تو اینجور جاها فعالیت داشته باشم . ولی از اونجایی که میدونم وسط راه وا میدم , کلا اقدامی هم نمیکنم . ینی فک میکنم آدمایی که تو این جور فعالیتای گروهی شرکت میکنن , درسته که گرهی رو از زندگی مردم باز میکنن , ولی یجورایی هم به خودشون و حال خودشون کمک میکنن . به نظرم حال خوبی داره که آدم ازین کارای گروهی بکنه و واسه یه چیز خوب تلاش کنه و امیدوار باشه . ینی الان میتونم این چیزا رو درک کنم و مث قبل از ساپورت کردن آدمای نیازمند متنفر نیستم . بعد دیدم که حتی به آرامش  هم رسیدم و خیلی از خشونتای درونیم کم شد . ینی دیدم آدما واسه پر کردن خلا هاشون به چیزای مختلفی چنگ میزنن . بعضیا هم این راهو انتخاب میکنن و اینجوری خودشونو تو زندگی خوشحال میکنن . هر کسی دلایل خودشو واسه مدل زنده گی کردنش داره . میشه به زنده گی کردن بقیه احترام گذاشت , حتی اگه خیلی هم مورد قبول ما نباشه . می شه گذشت . کسی چه میدونه . شاید منم یه روزی آدمی شدم که زنده گیمو وقف مردم کردم . و این زنجیره تا ابد ادامه پیدا کرد . 

 

   + ویــولا - ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٧

*

 

تو اولین امتحان شغلی رد شدم . شاید اگه چهار , پنج تا سوال دیگه رو درست میزدم , یا غلط نمیزدم , جزو قبول شده ها بودم . ناراحت نیستم . من ازون دسته آدمام که فک میکنم کار براشون همیشه هست . یه احساس خوبی در موردش دارم . ینی هنوز به مرحله ای نرسیدم که بخوام عمق فاجعه ی بیکاری و بی پولی رو تجربه کنم . هدفم از کار کردن , فقط پول در آوردن نیست . واسه من کار کردن مث رد شدن میمونه , مث جریان داشتن , مث راه رفتن . من از یه جا موندن متنفرم . واسه همینه که نمیتونم یه جا بند شم . یه جا نشستن منو خوابالود میکنه . واسه همینه که همش خوابم ! واسه من دو تا پوزیشن وجود داره , یا راه رفتن یا خوابیدن . حتی خیلی وقتا موقع غذا خوردنم بشقابو میگرم تو دستم راه میرم . به نظرم یکی از جذاب ترین کارای دنیاست ! 
نه اینکه از پول درآوردن بدم بیاد . اتفاقا دوس دارم بعضی کارا رو با پول خودم بکنم . یکیش سفرای گنده رفتنه , یکیش هم خریدنه پیانو عه . و خب کلاس هنر رفتن هم پول میخواد . 

 

بقیه همش فک میکنن من واسه زنده گی کردن باید برم یه جای دور . تنها . مث کوزت ! نمیدونم این چه تصوریه که تو ذهن بقیه ست , که مثلا من پوستم کنده شه , جونم در بیاد , با بدبختی و تنهایی دست و پنجه نرم کنم , پدرم در آد ؛ تا بشه گفت دارم "زندگی" میکنم . البته من اینا رو دوس دارم . ینی در عین اینکه آدم راحت طلبی هستم , هیجانم دوس دارم . ولی حرفم اینه که پس آرامش چی میشه . مگه نه اینکه نهایتش اینه که آدما هر کاری که تو زندگی میکنن , واسه رسیدن به آرامشه  ؟

 

مشکل اینجاست که آدم یه زندگی رو جلوش داره , ولی وقتی حساب میکنه میبینه چقد یهو زندگی کوچیک و کوتاه میشه . میبینه چقد وقتش کم و محدوده . میبینه نمیتونه خیلی از چیزایی رو که دلش میخواد , تجربه کنه . میبینه واسه بعضی چیزا , راه برگشتی وجود نداره . نمیدونم ... آدم وقتی به کلیت ِ زنده گیش نگاه میکنه , یهو همه چی براش تنگ میشه . انگار بهش گفته باشن فقط دو روز وقت داره , و آدمه مجبوره تو این دو روز زندگیشو جمع و جور کنه . و البته که دوست داره زندگی خوبی بسازه . 
واسه من اینجوریه ... زندگی یا انقد بلنده که حوصله ندارم بشینم تا تهشو ببینم و خیلی وقتا دوس دارم مثلا شبانه روز دوازده ساعت باشه , یا اینکه انقد کوتاهه که همش میترسم یهو وقتم تموم شه .

 

 

 

پیوست /

I wanted to travel,
I wanted to play music,
Now it's too late,
I have so much inside,
Nothing comes out .  
       You are not you/2014

 

   + ویــولا - ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٧

به پهلوی من میزنی هی تبر ...

 

من آدمی بودم که تو بغل بقیه بود . آدمی بودم که دنبال یه پشت میگشت واسه تکیه کردن . آدمی که باید واسه زندگی , هُلش میدادن . هنوز هم هستم . و شاید تا همیشه یه قسمتی از خودم این مدلی بمونه . من مستقل بودن و خودم برای خودم بس بودن رو یاد نگرفتم . تلاش برای پرفکت بودن رو یاد نگرفتم . گذاشتن همه ی هم و غم ام برای رسیدن به رویاهام رو یاد نگرفتم . هزار بار و هزار راه رو امتحان کردن رو یاد نگرفتم . نترسیدن از شکست ها رو یاد نگرفتن . اما سعی کردم یاد بگیرم که با هر اندازه ای از تلاش , باز هم شکست وجود داره . گریه وجود داره . مقایسه شدن وجود داره . نشدن ها و نداشتن ها و نرسیدن ها وجود داره . سعی کردم یاد بگیرم احساس ِ ته بودن , احساس بد بختی بهم نده . سعی کردم تحمل کردن ِ زشتی و زمختی ِ ادا و اطوار های آدم ها رو یاد بگیرم . سعی کردم یاد بگیرم از در خونه که بیرون میام , دنیا دیگه چاردی واری ای نیست که هر غلطی خواستم توش بکنم ؛ دنیا تبدیل میشه به جامعه , جایی که هیچ دو آدمی شبیه هم نیستن . شکست خوردم و به شکست خوردن عادت کردم . سعی کردم راهم رو برم . و دنیا با همه ی ابعادش هیچ جذابیتی نداره که بخوام تکه ایش رو مال خودم کنم . من فقط راه می رم ...

 

 

 

یه جایی تو وجودم هست که منو از خوب تر بودن نهی میکنه . دوست نداره عوض شم و اخلاقامو بهتر کنم . دوست نداره واسه بهتر زندگی کردن , اون چیزی که هستم رو تغییر بدم . منو همینجوری دوست داره . همینجوری ناقص و کج . دوست داره شبیه خودم باشم , با اخلاقا و رفتارای مخصوص به خودم . براش مهم نیست که اینجوری دنیا سخت میگذره . فکر میکنه دنیا باید بیاد سمت من , نه من به سمت دنیا . از دستور عمل ها و برنامه هایی که همه واسه بهتر زندگی کردن استفاده میکنن بدش میاد . فکر میکنه هر چقدر بیشتر زندگی کردن رو یاد بگیرم , بیشتر شبیه بقیه میشم . فکر میکنه هر قدمی که به سمت پرفکت بودن بردارم , یعنی یه قدم از خودمی که هستم دور میشم . منو با آشفته گی هام و گیجی هام و ندونستم ها دوس داره . 
واسه همینه که من هیچ وقت آدم نمیشم . چون بیشتر وقت ها به حرفش گوش میدم .  

 

   + ویــولا - ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٥

من به نومیدی خود معتادم ... (؟)

 

قطعا روزی میرسه که هر وقت تو نقطه ای احساس موفقیت و آسودگی کردم , از شکستی که بعدترش دقیقا تو همون نقطه اتفاق می افته نترسم . منتظر چیزی که قراره حالمو بگیره نباشم . نه اینکه زورم زیاد شده باشه که جلوی اتفاقای بدو بگیرم . ولی حتما اونقدری زورم میرسم که اتفاقای خوبی که خودم درست میکنم , از بد هایی که دست من نیست بیشتر باشه . بعد دیگه مهم نیست چی پیش میاد و چیزی دلمو نمیلرزونه , چون به خوب هایی که تو مشتم دارم دلخوشم . 

 

 

چه خالی بی پایانی...
خورشید مرده بود
و هیچکس نمیدانست
که نام آن کبوتر غمگین
کز قلبها گریخته ، ایمان ست .

 

پیوست / چرا فروغ باید انقد زود می مرد ...

 

   + ویــولا - ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٢

دیوار ِ با شخصیت !

 

یکی از ایرادام اینه که نمیتونم از کوچیک تر از خودم چیزی یاد بگیرم . واسش قیافه نمیگرم که خیلی حالیمه , اتفاقا اینجور مواقع سعی میکنم متواضع برخورد کنم . آروم و بی آزار . ولی یه روح دیکتاتوری هم همزمان و آروم آروم میره زیر  ِ پوستم که فقط خودم میفهممش .

 

 

پیوست / امروز فهمیدم , دقیقا هفت ساله وبلاگ مینویسم . و آخراشه .

 

   + ویــولا - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱۱

دنیا هم با من درگیره !

 

چیزی که ازش فرار می کنم پیدا کردن هدف واسه خودمو . اونم هدف بزرگ و دور . دوست ندارم بهش فک کنم . از اسمش معلومه ! دور ه و بزرگه . دستم بهش نمیرسه و واسه من ِ کوچیک , بزرگه . هدفای بزرگ آدمو گیج میکنن , آدمو میترسونن , آدمو به جنون میرسونن و خیلی چیزا رو از آدم میگیرن . چون این یه قانونه که واسه رسیدن به یه چیز بزرگ باید چیزای بزرگی رو فدا کرد . 
من هدفای کوچیکو دوس دارم . انقد کوچیک که دیگه اسمشون نمیتونه هدف باشه . اسمش مثلا میتونه برنامه باشه . واسه خودم برنامه ریختم که علم کاریمو زیاد کنم که با اعتماد به نفس برم سر کار , زبانامو یاد بگیرم شاید خیر سرم رفتم خارجه , تابلومو تموم کنم , ... دیگه چیزی یادم نمیاد ... و اینکه خیلی زود با درسم بای بای کنم . فک کنم اینجوری خوبه . قرار نیست همه آدم  ِ خفنی باشن . دنیا به آدمای معمولی بیشتر نیاز داره و بیشتر باهاشون راه میاد . هیچ گونه ای بیشتر از چند لحظه برانگیخته نمیمونه , بر میگرده میاد تو حالت نرمالش . دنیا این جوری میچرخه .  هدفای کوچیک , اگر چه کوچیکن ولی حداقلش آدمو گیج نمی کنن و نمی ترسونن !

 

 

پیوست/ یه سازی هم یاد بگیرم واسه وقت پیری و کوری !

 

   + ویــولا - ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٤/٤/۱٠
? صفحه بعد